حرفهایی هست برای نگفتن.... حرفهایی بی تاب و بی قرار که سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند... و ارزش هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ;

 

نمیدانم من اگر زبانم لال پیامبر می بودم، چه بلایی سر امت خودم می آوردم از بس که کم صبر و کم تحمل هستم. الان دیگر حدودا دوماهی از اتفاقات نوشته ی زیر میگذرد. چقدر نوشته های قشنگی به دستم رسید که تا سالهای سال خوراک خاطره بازی ام تامین شده است. چقدر لطف و مهربانی دوستان سمت کوچه ی پاییزی دلم وزید و بهار را ارمغان آورد. کاش می توانستم ازتک تکشان تشکر کنم اما چه کنم که تعداد زیادی از دوستان برخلاف من که همه کارهایم را همه جا جار می زنم گمنام و بی نام لطف شان شامل حال من شده و به جای اسمشان حس شان را هدیه کردند.

حالا دو ماه گذشته و من وقتی به گذشته ها برمی گردم می بینم چقدر زود طوفانی شدم و با بی قراری مواج بودم. حالا دیگر واقعیت این است که «هرکی آش میخوره پای لرزش میشینه» وقتی قبول کردم که به این شکل کار کنم باید حواشی اش را هم تحمل کنم. باید قبول کنم که وقتی کارها را از مدار رایج و منطقی اش خارج می کنم باید منتظر عکس العمل های خارج از روال هم باشم. باید پذیرفت که اگر برای هر قسمت از زحماتت بخواهی بر دیگران منت بگذاری، بالاخره جواب ناشایست هم می شنوی.

باید یاد بگیرم بزرگتر از اینها باشم. اینهمه لطف بچه ها را نادیده نگیرم و با لجبازی کودکانه و از روی ناآگاهی چند نفر همه روشنی ها را تار نبینم. باید یاد بگیرم که طرف حسابم را بچه ها ندانم، باید یاد بگیرم که گاهی هم با خدامعامله کنم. باید یاد بگیرم که گاهی سعی کنم شبیه بزرگان دین مان باشم که بدگویی ها و ناملایمات را با لبخند و مهربانی جواب می دادند. تازه می فهمم من کجا و آنها کجا.

از همه بیشتر باید یاد بگیرم که حرف زدن پشت سر دیگران چقدر کار زشت و ناپسندی است و چقدر برنده. هیچ دلی طاقت مقاومت در مقابل این ناجوانمردی را ندارد. در این دو ماه چقدر مرور کردم حرفهایی را که پشت سر دیگران زدم و هیچ معرفتی به خرج ندادم. باید یاد بگیرم که دلهای آدمهای دور و اطرافمان کاغذی است و با هر اشتباهی چروکی روی این کاغذ لطیف و ساده می افتد که دیگر به طراوت اولش بر نمی گردد.

باید یاد بگیرم که آدمهای دور و اطرافم را با دقت انتخاب کنم تا به روزی نرسم که بخواهم خودم و دیگران را بابت انتخابم آزار روحی بدهم. باید یاد بگیرم که فاصله ام را با آدمها به اندازه قدرت صبر و تحملم دور یا نزدیک کنم. وقتی انقدر کم صبرو کم طاقت هستم باید فاصله دارتر باشم. فاصله آدمهای اطرافم را با خودم، باید بتوانم تنظیم کنم. نباید بگذارم که هر کسی با هر نگاهی آنقدر نزدیکم شود که بخواهد حتی جای نگاهش روی دلم بماند. مگر اینکه آنقدر صبور باشم که قدرت بازسازی حلزون ها را در خودم ایجاد کنم.

خلاصه اینکه افسار رفتارم را باید دست خودم بگیرم تا سرکشی های لحظه ای، دردسرهای طولانی درست نکند. باید یاد بگیرم که زبان و گوش و چشم و ... اگر تربیت نشوند هر کدام دنبال منافع خودشان می روند و بسیاری از مواقع منافع آنها با آرامش دل در تضاد است.

خلاصه و آخر حرفم اینکه بایدآدم تر از این ها باشم تا بتوانم با آرامش بیشتری زندگی کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 0:12  توسط کاظم  | 

 

سلام آقا محمد. خوبی؟ ان شاءالله هرکجا هستی و به هر چیزی که مشغولی خدا یاور و همراهت باشد. میدانم که این روزها حسابی گرفتار دست اندازهای زندگی شده ای و مثل همیشه مردانه و پر اراده با سرپنجه ی روزگار زورآزمایی می کنی. خدا کند که مثل همان همیشه سربلند و موفق باشی. راستش را بخواهی اصلا نمیدانم چرا تو را به عنوان مخاطب این نوشته انتخاب کردم. حتّی نمیدانم با توجه به دغدغه های زیادی که داری آیا وقت میکنی که گوشه ی نگاهی هم به این گوشه ی عالم بیندازی یا نه. اما یک چیز را می دانم. و آن اینکه حرف زدن با تو برایم دردسر ساز نیست. می دانم که حرف زدن با تو تکلّف ندارد و اداب خاصی نمی خواهد. می دانم حرفهایی را که می زنم همانطور می فهمی که من میخواستم بگویم. می دانم وقتی تو مخاطبم باشی لازم نیست برای حرفهایم واژه نامه و پاورقی بنویسم تا از هزار سوء تفاهم و کج فهمی خلاص شوم. می دانم که تو واژه هایم را با زبان ذهن من می خوانی و همانی را می فهمی که من می فهمم. با تو می توانم به دور از هر جمله ی معترضه ای حرف بزنم و متهم به انگ و رنگ و ننگی نشوم. خلاصه وقتی جستجو کردم گوش دلی سالم تر از گوش دلت نیافتم.

می خواهم برایت قصه ای تعریف کنم. قصه ای که خودش به آخر رسیده اما غصه اش تازه شروع شده است. غصه ای که با گذشت روزگار بزرگتر و قوی تر می شود و کم کم دارد پشت صبرم را به خاک می رساند. قصه این است :

سال تحصیلی گذشته برای تدریس تست عربی کنکور به مدرسه ای دعوت شدم که تو هم می شناسی اش. دورا دور توصیفاتی از خوبی های این مدرسه شنیده بودم اما هیچوقت توفیق خدمت در آن نداشتم. با شوق و اشتیاق قبول کردم و تابستان کلاسهایمان شروع شد. وقتی چند جلسه ای سر کلاس حاضر شدم دو چیز برایم مشخص شد:

1- این مدرسه بچه های بسیار خوب و باادب و محترمی دارد. ( حداقل جلسه های اول کاملا به این موضوع ایمان داشتم اما الان ...)

2- از نظر درس عربی دارای استعداد قوی اما اطلاعات کمی بودند. یعنی برای اینکه بتوانم برای کنکور اماده شان کنم باید کمی بیش از زمان معمول مدرسه، وقت می گذاشتم.

احتمالا می توانی حدس بزنی که چه فکری به ذهنم زد. این قصه برای شما بچه های رشد و بعضی بچه های شهدای کارگر قصه ی تکراری و قابل حدسی است. اما اجازه می خواهم که بازهم تعریف کنم. شاید بیرون ریختن کلمات باعث شود همراهش دردهایم هم بالا بیاید.

بله درست حدس زدی... تصمیم گرفتم تمام سعیم را به کار بگیرم تا بتوانیم به کمک بچه ها این درس را به نقطه قوت شان تبدیل کرده و سال خوبی را برای خودمان و مدرسه رقم بزنیم. سالی که بتوانم با خاطرات خوبش رنگ روشنی به روزها و سالهای بعد زندگی خودم و دانش آموزانم بزنم.

البته یک مشکل هم وجود داشت و آن اینکه بخاطر محدودیت برنامه برخی کلاسهای ما به صورت ادغامی برگزار می شد و همین موضوع هم باعث نگرانی من شده بود که آیا می توانم به اشکالات بچه ها رسیدگی کنم یا نه. خودت خوب می دانی که درس عربی فقط با خوب درس دادن کار و بارش ردیف نمی شود بلکه نیاز به دقت در اوضاع و اشکالات بچه ها دارد. تابستان کمی پیشرفت کردیم اما هنوز با هدفمان فاصله داشتیم. سال تحصیلی که شروع شد تعداد زنگهای تست عربی از دو زنگ به یک زنگ رسید و این یعنی سدّی جدید در راه موفقیت ما. بعد از کلی کلنجار رفتن با دل و عقلم، تصمیم گرفتم مدرسه ای را که پنج شنبه ها دو زنگ اول می رفتم رها کنم. کار عجیبی بود چون مدرسه ی بسیار معتبری به حساب می امد که بودن در آنجا خودش افتخاری محسوب می شد اما هدفی که انتخاب کرده بودم چیز دیگری بود.

تصمیم گرفتم پنج شنبه ها دو زنگ اول با هماهنگی مسؤولان مدرسه، به آنجا بروم و بچه هایی که اشکال دارند برای رفع ایرادات فردی و نظارت دقیق تر ، سوالهایشان را بپرسند. از آنجایی که این کار یک برنامه غیررسمی حساب می شد هر هفته باید با مدرسه هماهنگ میکردیم تا تداخلی با برنامه های دیگر نداشته باشد. هفته ها گذشت و این برنامه باعث دلگرمی بچه ها و تلاش بیشترشان در درس عربی شد. طوری که عربی به بهترین درس بچه ها در آزمونهای خارج از مدرسه تبدیل شد. نتایج مان با شیب زیادی بهتر و بهتر می شد و من می دانستم حضورم در روزهای پنج شنبه بیشتر از اینکه در سواد بچه ها تاثیر بگذارد در روحیه و تلاششان موثر شده بود. چیزی که من همیشه به آن معتقد بودم اتفاق افتاده بود. بچه ها وقتی ببینند معلمی برای درس خودش بی دریغ وقت می گذارد، تحریک می شوند که در آن درس کم نگذارند. گاهی ساعتهای حضورم تغییر  می کرد و من هر طور شده خودم را به مدرسه می رساندم تا کار لطمه نبیند. چون رها کردن کار همان و بازگشت به عقب همان ... بچه ها هم دل به این برنامه بسته بودند و خیلی استقبال می کردند.

غرق در موفقیت و پیشرفت بودیم و اصلا متوجه اتفاقات دور و بروم نمی شدم.  بعد از مدتی احساس کردم مسؤولان مدرسه هنگام هماهنگ کردن ساعتهای رفع اشکال، مثل قبل نیستند. انگار دیگر راضی به ادامه این برنامه نبودند. راستش را بخواهی احساس کردم برایشان مساله شده است که چرا یک معلم کنکوری چنین کار و برنامه ای را انجام می دهد. انگار به این روش من که برای خودم و کسانی که من را می شناختند کاملا عادی بود، تردیدهایی پیدا کرده بودند. چیزهایی می شنیدم اما چون هدفم برایم مهم تر بود چشم ها و گوشهایم را بستم تا مبادا راهی که طی کرده ایم، نیمه راه بشود. با خودم می گفتم مهم بچه ها هستند که کاملا با کار و هدف ما هماهنگ شده اند و روز به روز پیشرفت می کنند و از این موضوع خیلی راضی به نظر می رسند.

گذشت و گذشت و هر بار پنج شنبه ها سخت تر از پنج شنبه قبل می شد. حرف و حدیث ها هم صدایشان بلند تر شده بود و از پنبه های بیخیالی گوش من عبور می کرد و مغزم را به درد می آورد. راستی یادم رفت بگویم که این برنامه پنج شنبه ها باعث شده بود من نتوانم همراه خانواده به سرخاک پدرم بروم و این موضوع هم عذاب وجدانم را شعله ورتر می کرد. اما باز هم با خودم می گفتم دعاهایی که بچه ها در حق من و امواتم می کنند حتما بهتر از تمام فاتحه هایی است که من برای او می خواستم بخوانم. ( اما چه غافل بودم من ...)

بعد از عید که بچه ها کلاسهای درسی رسمی شان تمام شده بود، رفتن به مدرسه خیلی عجیب و پر از ابهام بود. حتما میدانی که معلم های کنکور معمولا بعد از عید کلاس درسی رسمی نمی روند و به تدریس خصوصی و جمع بندی و گاهی مسافرت واستراحت می پردازند. اما ما باز هم کم نیاوردیم و ادامه دادیم. خیلی سخت بود اما باید تا کنکور طاقت میاوردم. دیگر به آخر مسیر رسیده بودیم و باید گامهای نهایی را می رفتیم. نشان به این نشان که تا آخرین پنج شنبه قبل از کنکور برنامه مان را ادامه دادیم. موتور محرک من موفقیت بچه ها و پیشرفتهای عجیبی بود که بعضی هاشان داشتند. برای برخی شان درس عربی از یک درس خیلی ضعیف به نقطه اتکا و امیدشان تبدیل شده بود. فقط همین موفقیت و رضایت و خشنودی بچه ها برایم کافی بود.

وقتی کنکور برگزار شد... انگار که بار سنگینی را زمین گذاشته باشم نفس راحتی کشیدم. خیلی خوشحال بودم و احساس سبکی می کردم. باز هم توانسته بودم یکسال پای دلم بایستم. همان احساسی را داشتم که بعد از کنکور شما به من دست داده بود. با تمام سختی ها  توانسته بودیم کار کارستانی را انجام بدهیم.  خوشحال بودم که هنوز اهل این شیدایی ها هستم . خوشحال بودم که هنوز عاشقانه کار میکنم. وقتی نتایج کنکور آمد میانگین درس عربی این مدرسه فقط 2 درصد از مدرسه انرژی اتمی با آنهمه ستاره ش کمتر بود و این یعنی پایان خوش برای مصاعبی شیرین.

اما اشتباه می کردم... بعد از کنکور فهمیدم ابهاماتی که بین بعضی مسؤولان مدرسه مطرح می شد، در میان بچه ها هم تسرّی پیدا کرده بود. همان بچه هایی که از این کار ما به نیکی یاد می کردند کم کم مردد شده بودند و من نمی دانستم. حرف و حدیثهایی بین شان جریان داشت و من غافل از همه جا بودم. همان بچه هایی که یکسال تلاش من را می دیدند کم کم شک کرده بودند. «آقای غلامی چرا اینهمه مدرسه ی ما میاد؟» « تا کی میخواد بیاد...»، «تو مدرسه ما چیکار داره...»  و من متاسفانه بعد از کنکور این ها را فهمیده بودم. بعدها حتی فهمیدم چند تن از بچه هایی که تا لحظات آخر برای موفقیتشان تلاش کرده بودم پشت من حرفهای عجیبی می زدند. و اینجا بود که کم آوردم. کم اوردم یعنی احساس کردم که باخته ام. همه چیز را به هیچ چیز باخته بودم. کنکورشان که تمام شد یادشان رفت چقدر دویدیم تا که به مقصد برسیم. از کنکور که گذشتند همه چیز برایشان سوال و معما شد... همیشه فکر می کردم وقتی کنکور بدهند دچار فراموشی می شوند و ... اما نه تنها فراموش نکردند بلکه تردید کردند. بعضی هاشان به این احساس رسیده بودند که حتما ما گل نایابی بودیم که آقای غلامی هر روز برای بوییدنمان سر از پا نمی شناخت ... آنهایی که بیشتر برایشان وقت گذاشته بودم بیشتر حرف ساختند و کار به جایی رسید که الان کاملا پشیمان هستم. پشیمان از عمری که پای کشت بیابان گذاشتم. پشیمان از احساسی که زخمی اش کردم. پشیمان از روشی که با تردید و شک ناخالصش کردم و حالا اصلا دیگر در خودم نمی بینم که بتوانم این کار را دوباره انجام دهم. پشیمان از بادکنک هایی که انقدر بادشان کردم که بر سر خودم ترکیدند و به مسخره ام گرفتند. و چیزی که برایم باقی مانده احساس شکستی است تلخ به همراه قلبی که بیمار شده و دارد اذیتم می کند... تا حالا به اینجای زندگی نرسیده بودم که بگویم حلالشان نمی کنم. در هر نمازم با به یاد آوردنشان آه سردی بدرقه یادشان می کنم.

 

پ.ن : با تشکر از همه دوستان عزیزی که مثل همیشه خیلی خیلی به من لطف داشتن و نظر گذاشتند از همگی اجازه میخوام که نظرات ارزشمندشون رو تایید نکنم تا برای خودم به یادگار بمونه. راستش کلماتی که بعضی هاتون به کار بردید خیلی بالاتر از حد و اندازه های منه و انتشارشون برام کمی سخته...

خیلی خوبید که تو این لحظه ها سراغ من رو میگیرید. بازم ممنون

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 0:6  توسط کاظم  | 

 

هر سال این روزها، یعنی روزهای آخر خرداد، دقیق تر بگویم روزهای دراز و بی حوصله ی باقیمانده تا کنکور سراسری برای تعداد زیادی از بچه های دور و برمان جزء بدترین روزهای زندگی است.بزرگان قدیمی می گفتند که دو چیز متضاد با هم یک جا جمع نمی شوند اما در این روزهای بچه های کنکوری، و دقیق که بخواهم نشانی بدهم در دل کوچک و کم طاقت آنها پر است از احساسات و روحیات متضاد: پر از بیم و امید، دعا و حسرت ، شادی و استرس، نگرانی و دلخوشی.

این روزها بچه های عزیز کنکوری، بیش تر از اینکه بخواهند درگیر دل و قوه ی خیالات خود هستند. آرزوهایی را که ماهها و یا شاید سالها برایش نقشه ها داشتند و روزی چند بار در ذهن خود مرور و باز سازی کرده بودند حالا در معرض خطر می بینند و نگران و بی قرار شاید سردرگم هستند که چه کار باید بکنند.

همیشه با خود می گفتم که مشاورها و مدارس و پدر و مادر و دوستان این بچه های کنکوری، این روزها تازه به درد می خورند. نه بهتر بگویم این روزها تازه می توانند ثابت کنند که به درد می خورند. و البته متاسفانه دقیقا همین روزها جای خالی شانه های گرمشان احساس می شود. اغلب مدارس این روزهای باقی مانده تا کنکور به هوای اینکه کاری که باید می کردند را تمام و کمال انجام داده اند، بچه ها را به خدا می سپارند و برایشان آرزوی موفقیت می کنند. و البته گاهی دلایل مهمی هم دارند که مثلا می خواهند کمی استراحت کنند و فضای مدرسه را برای بچه های سال بعدی اماده کنند، در حالیکه بچه ها شاید بیش از دعای خیر که البته مایه دلگرمی است به حضور  آرامش بخش مشاورها و دوستان خوبی احتیاج دارند که بتوانند گاهی درد و دل کنند و گاهی اشکی بریزند و گاهی لبخند به لب بیاورند.

مشاورهای حرفه ای کنکور( چقدر از این واژه ی حرفه ای احساس ناخوشایندی دارم) برای این روزهای کنکور اسم خاصی گذاشته اند: «هفته ی مرور و توّرق» یعنی مرور آنچه خوانده شده و ورق زدن بخش حفظیّات کنکور و نکات مهمی که در طول سال یادداشت شده است اما انگار نیستند تا ببینند کجاست حال و توانی که بخواهد حتی یک جزوه چند برگی را ورق بزند؟ کجاست تمرکزی که بخواهد چیزی را به یاد بیاورد؟! کنار گود نشسته اند و می گویند «لنگ کن»!

با همه ی این شرایط و دل نگرانی ها احتمالا دوستان عزیز کنکوری، اگر دست دلشان به کار برود و «یا علی» آخر را هم بلند بگویند کارهایی هست که می توانند انجام بدهند و کمی فضا برای خودشان بهتر مساعد تر کنند. راستش را بخواهید نمی خواهم نسخه ی آموزشی بپیچم و دوباره همان حرفهای تکراری را به زبان بیاورم که قبلا بارها و به بیان های بهتر و شیرین تری شنیده و چشیده اید. حرفهای من کمی فرق می کند. کاش حوصله خواندن با دقت ترش را داشته باشید. البته باید بگویم که دوست داشتم حضوری و با همدلی بیشتری این حرفها را می رساندم اما ... همین قدر هم اگر از من بپذیرید خوشحال می شوم:

1) یکی از دلایل احساس خستگی فراوان و دل نگرانی های شدید در بچه ها، روی هم انباشته شدن انرژی ها و نیروهای زائد ، منفی و آزاد نشده ای است که در طول سال در بدن جمع می شوند و در پایان سال به حد هشدار می رسند. نتیجه ی این انرژی ها، خیال بافی های منفی، استرس و دل نگرانی های بیش از حد است. احساس فراموش کرده مطالب، احساس موفق نبودن، احساس عقب ماندن از دیگران و ... است. می دانم کمی سخت اما باید کمی همت کنید برای این انرژی ها راهی برای آزاد شدن باز کنید. راه حل آن، نشاط و فعالیت جسمی زیاد است. چیزی شبیه ورزش کردن،دویدن، بازی های پر تحرک مثل فوتبال و والیبال ، شنا کردن های سنگین ،قدم زدن های سرعتی، کوه رفتن، ... کارهای پر تحرک بدنی که البته تقریبا باید هر روز انجام شود تا آن انرژی ها، شکسته شده و از بدن آزاد شوند. اگر این دو هفته باقی مانده دست به چنین کاری بزنید باور کنید کم کم آن احساسات بد از شما دور می شوند. تازه آن وقت است که می توانید به دانسته ها و علم خودتان ( هر چقدر هم که کم و ناقص باشد) حس مثبت تری داشته باشید. تازه آن وقت که باور می کنید این تنها شما نیستید که درسهایتان کامل نشده و خیلی ها دچار این مساله هستند، پس خیلی هم جای نگرانی نیست.

کاش وجود این انرژی های منفی را جدی بگیرید و برای دفع آنها همت کنید. من چند باری که کار مشاوره کرده ام، به این موضوع به صورت عملی و عینی رسیده ام.

2) حتما و حتما از آدم ها و محیط هایی که برای شما حس خوبی ایجاد نمی کنند دوری کنید. از دوستانی که دائم دم از کنکور و مشکلات آن می زنند یا پیوسته از سختی ها و نگرانی ها حرف می زنند دوری کنید. از محیط های سرد و بی روحی که یکسال در آن به سختی روزگار را گذرانیده اید کم کم فاصله بگیرید. منظورم همان خوابگاهها و سالن های مطالعاتی مدارس است. اگر دلتان می خواهد دوستانتان را ببینید تا یکدیگر را دلگرم کنید ( نه اینکه دائم غر بزنید و منفی بافی کنید) بهتر است اینکار را در جایی غیر از محیط تکراری مدرسه انجام بدهید. با بچه ها در پارک ها قرار بگذارید تا کمی به بازی و تفریح بگذرانید. باور کنید که من می دانم خیلی از شما هنوز درسهای باقی مانده دارید و کلی کار برای انجام دادن اما واقعا راه حلش تکرار همان کارها و مسیرهای هر روزه نیست.

نمی گویم تمام روز را به بازی و تفریح بگذرانید. اتفاقا روزی شش هفت ساعت می توان درس خواند و این کارها را هم انجام داد. اما در یک محیط جدید. حداقل اینکه ساعت حضور خود را در مدرسه و سالن های مطالعه کمتر کنید.

3) از برنامه های کنکوری تلویزیون و رادیو فاصله بگیرید. بسیاری از این برنامه ها تنها اهداف اقتصادی سازندگان شان را دنبال می کنند و اصلا دلشان برای شما نسوخته است. فقط و فقط در جریان خبرهای رسمی صدا  سیما در مورد کنکور باشید. باور کنید که متاسفانه گرگهای این راه بسیارند. شاید باور نکنید که یکی از موسسات مثلا معتبر، این روزهای آخر آزمونهای سختی را به بهانه های مختلف از بچه ها می گیرد با هدف اینکه بچه ها ترغیب شوند تا در همایشهای جمع بندی آنها شرکت کنند...

4) بهترین و کم هزینه ترین دلگرمی ها، احساس وجود خداست. خدایی که در بدترین شرایط هم در فکر صلاح و سعادت بندگانش است. این را با تمام وجود تجربه کرده ام. چقدر خوشبختیم ما انسانها که در بدترین و سخت ترین شرایط هم خدایی هست که وجودش مایه دلگرمی و امید است. خدایی که از تلخی ها هم توانایی آفرینش لحظات خوب را دارد. اصلا به این فکر نکنید که بنده ی خوبی هستید یا نه و اینکه آیا بعد از اینهمه گناه و کم محلی کردن به او ، آیا ما را هم دوباره می پذیرد یا خیر... «هیهات ما ذلک الظنّ بک، و لا اخبرنا بفضلک» ( هرگز چنین خیالی درباره ی تو درست نیست و ما از لطف و رحمت تو بی خبریم) مانند کودکی که از مادرش دور مانده بدوید و به دامنش بیفتید و دل به نوازش او بدهید. چقدر خوشبخت هستید که در ماه شعبان کنکور می دهید. مناجات شعبانیه را ورق بزنید و با آن با خدایی که دوستش دارید صحبت کنید. بیشتر از همیشه. با هر زبانی که دوست دارید با او صحبت کنید که خدا مطمئن ترین و بهترین وسیله برای آرامش است.

سعدیا گر بکند سیل فنا خانه ی عمر

دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ار اوست

 

با تمام وجود برایتان دعا می کنم. التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 6:53  توسط کاظم  | 

 

دوست محترمی گفتند که به خدا اعتقاد ندارند و از من هم خواستند در این مورد چیزی بنویسم. واقعیت این است که نوشتن در این مورد، در اصطلاح «سهل ممتنع» به حساب می آید. هم کار ساده ای به نظر می رسد و هم وقتی پای کار که می آیی سخت می شود. برای نوشتن در این مورد اول باید سعی کنم که لباس قاضی را به تن نکنم و به اثبات یا ردّ اتهام نپردازم. بلکه باید هر چه می دانم را به کمک بگیرم تا درمانی برای این درد پیدا کنم. چون احساس من درباره ی این سوال این است که با یک «درد دل» روبه رو هستم و نه یک «انکار».

وقتی در جامعه ای باشی که از صبح تا شب صدای مدعیان خداشناسی در گوشت بپیچد و در خلوت و جلوت حرف از خدایی باشد که لحظه لحظه ی زندگیت را به تصاحب کرده است، نمی توانی منکر خدا باشی مگر اینکه دلت به درد آمده باشد. مگر اینکه از خدا فراری داده باشندت. مگر اینکه اعمال مدعیان خداشناسی برایت پوچ به نظر رسیده باشد. نمی توانی منکر خدا باشی مگر اینکه خدایی که برای اثبات می کنند فقط ابزاری شده باشد برای پیشبرد اهداف شخصی برخی افراد. خدایی که اتفاقا در مواردی باید حاضر باشد ومظلومی را نجات بدهد غایب است و ساکت اما در مواردی که باید حقی برای ظالمی ایجاد کند و وسیله ی ظلم را فراهم کند حاضر ناظر ظاهر است و پر از سخن و وحی و الهام ظاهری و باطنی.

خلاصه اینکه به نظر من، این دوست عزیز ما «خدا» را انکار نمی کند بلکه «خدایی را که من و امثال من برای خودمان دست آویز قرار می دهیم تا به خواسته هایمان برسیم» منکر می شود. و اتفاقا اگر خوب دقت کنیم این خودش عین توحید است. مگر توحید این نیست که هر خدایی جز «الله» را نفی کنیم؟ مگر توحید نفی طاغوت نیست؟ پس این دوست عزیز هم اتفاقا قدم در راه توحید گذاشته است و نه کفر. او دارد خدایان دروغینی را که بعضی از ما برای رسیدن به اهداف خودمان تراشیده ایم، نفی می کند. دوستمان از خیلی ماها به توحید نزدیک تر است و ما در وادی شرک سرگردانیم. کاش دوست عزیزمان بیشتر توضیح می داد که چطور به این درد رسیده است.

اما برای اثبات وجودی به نام «الله» به نظرم بهتر است مستقل از اعمال و رفتار انسانها پیش برویم. وجود یک لامپ روشن می تواند وجود برق را اثبات کند حتی اگر صدها لامپ دیگر روشن نشوند. که در این حالت خود آن لامپها زیر سوال می روند نه اصل وجود برق...!

راستش برای اثبات «الله» نمی خواهم سراغ علل علمی و فلسفی مانند «برهان علیّت، برهان نظم، برهان حکمت و ...» بروم که مطمئنا این حرفها را در کتابها کاملتر از بیان ناقص من می توانید پیدا کنید. من برای اثبات «الله» دلم را گواهی می گیرم نه عقلم را که با هر حرفی سمتش تغییر می کند و رنگ می بازد. من برای رسیدن به «الله» همدم دلم می شوم اما اول باید دور و اطرافش را خلوت کنم تا نترسد. دل در شلوغی زود منزوی می شود. دل را باید به کناری برد دور از هر غریبه و نا آشنایی تا بتواند حرفش را به زبان بیاورد. حرف دل خیلی آرام است و در شلوغی ها گم می شود.

من دلم گواهی می دهد که کسی هست که گرمش می کند، دلگرمی ش شده است. هرگاه از همه ی دنیا می گیرد و ناامید می شود وجود کسی را احساس می کند که می شود به او تکیه کرد. کسی که بی بهانه برایت آغوش باز می کند تا آرامش بخشت باشد. خدایی که بارها با او همدم شده است و وقتی سرتا پا گوش بوده، صدای او را هم شنیده است. خدایی که بارها سختی هایی را برایش آسان کرده و بارها در غم ها بهانه ای برای بودن و ماندن شده است. خدایی که معیارهای دوست داشتن و دشمنی اش با همه ی عالم فرق دارد. خیلی ها که ادعای دوست داشتن خداوند را دارند روزی می فهمند که منفور خدا هستند و بعضی از آنهایی که احساس می کنند هر روز از خداوند دور می شوند متوجه نیستند که روی دایره ای هستند که هر کجا بروند فاصله شان از خدا زیاد نمی شود. (لایمکن الفرار من حکومتک)

من معتقدم خداوند نیاز به اثبات ندارد بلکه نیاز به آرامش دارد تا درک شود. نیاز به خانه ای خلوت دارد تا فرصت بروز پیدا کند، نیاز به سکوت دارد تا صدایش شنیده شود. نیاز به جانی دارد که دنبال جانانی باشد. نیاز به خواستن دارد تا به فریاد برسد.

البته خدایی که من می شناسم بی خاصیت نیست، بی اثر نیست، دوست داشتن ش با هرزگی و هوس فرق دارد. دوست داشتنش مسوولیت آفرین است، خواستنش غیرت ساز است نه غیرت سوز. خدایی که من می شناسم، دوست زبان بسته و نا آگاهی که حضورش نه سود داشته باشد نه زیان، تماشاگر نیست، عاشق بندگانش است و آنقدر بنده اش را دوست دارد که گاهی تشویقش می کند گاهی تنبیه، گاهی فریاد می زند و گاهی سراسر گوش می شود. برای خوشبختی بنده هایش راه ارائه می کند، دستور می دهد و در اجرای دستورها همپای بنده اش می شود تا اشتباهاتش او را نابود نکند، کوزه گری است که گاهی می نوازد و گاهی در کوره می گدازد...


 

حرف آخرم با خداست :

خدایا خودت خوب می دانی که چقدر برای نوشتن این مطلب مردد بودم. خودت خوب می دانی که چقدر خجالت می کشیدم که در اثبات تو حرفی بزنم. آن هم بنده ی سراسر گناهی مثل من که هر روز با گناهانم بیشتر آبروی خودم را می برم. می دانم که الآن تمام شیاطین از خنده به زمین می غلتند که من دارم دم از اثبات خدایی می زنم که هر روز برای هر دستورش ، نافرمانم. شبیه آدمی هستم که در لجنزار غرقه شده است و هنوز با بی شرمی برای ساحل نشینان از طراوات و زندگی دریا حرف می زند. به راستی کداممان به دریا نزدیکتریم؟

این روزها وقتی نماز قضایی برایم پیش میاید، نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت. ناراحت از قضای نماز باشم یا خوشحال از نخواندن نمازی که سراسرش غفلت است و بی توجهی. ناراحت باشم از اینکه انقدر معرفت ندارم که در شبانه روز، وقت اندک اما منظمی را به تو اختصاص بدهم یا خوشحال باشم از اینکه نمازی قضا شده است که حتی در آن چند دقیقه هم فرصت کوتاهی برای شنیدن صدای تو نیست.

این روزها خودت شاهدی که چقدر بهم ریخته ام از این بی معرفتی هایی در حق تو دارم. تو سراسر عشق و من سرار غفلت و گمراهی... وقتی نعمت می دهی یادت نمی کنم و وقتی خاری پایم را می خراشد تمام لطف های تو را فراموش می کنم. خدایا من در مقابل آنهمه عشق تو فقط ادعا هستم ...

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود اگر عشق نبود؟

از آیـــنه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشقق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

                                                                                                             (استاد قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  جمعه 26 اردیبهشت1393ساعت 10:39  توسط کاظم  | 

چند ماهی هست که مشکل حنجره ام شدیدتر شده است و تقریبا هر روز موقع صحبت کردن در کلاس به مشکل بر می خورم. و با سرفه های گاهی پیاپی بچه ها را هم آزار می دهم. البته این مشکل دیر یا زود گریبان خیلی از معلم ها مخصوصا معلم هایی که عادت دارند سر کلاس دائم حرف بزنند و گاهی بلندبلند حرف میزنند را می گیرد. یکی دو سالی هست که تارهای صوتی ام به هم ریخته و صدای خودم را درست نمی شناسم.

اتفاق جالبش این است که وقتی سر کلاس ناگهان جنجره ام قفل می کند و صحبت کردن برایم سخت می شود، عکس العمل بچه ها در مدارس مختلف خیلی با هم فرق دارد. بچه های پایه چهارم شهدای کارگر، بدون هیچ معطلی اصرار میکنند که آب گرم برایم بیاورند تا بتوانم راحت تر حرف بزنم گرچه اینکارشان را با چاشنی شوخی دلنشین تر می کنند. بچه های بعضی مدارس دیگر از نگاههایشان معلوم است که کمی از سرفه هایم تعجب می کنند اما منتظر می مانند که دوباره به حرف زدن ادامه بدهم و بچه های بعضی مدارس -گرچه اندک هستند- از این اتفاق ناخواسته و تغییر نگهانی صدا و یا سکوت ناگهانی من خنده شان می گیرد. گرچه می دانم که خنده شان از سر مسخره کردن نیست اما شوخی هایی که در آن لحظه می کنند باعث می شود کمی تفاوت بین مدارس را احساس کنی....

کاری به کار بچه ها ندارم. آنها آیینه ی تمام نمای اعمال ما هستند. خود ما معلم ها، جایگاه خودمان را در نگاه جامعه و خانواده ها تغییر دادیم. از همان روزی که هفته ای چند بار راه افتادیم و به خانه ی مردم رفتیم و علم مان را با قیمت های گزاف فروختیم، دیگر معلمی آن جایگاه محترمش را در نگاه مردم از دست داد. تبدیل شدیم به تاجرهایی که محصولمان سوادمان بود و مشتری مان دانش اموزانی که گرفتار نمره هستند و ما باید فقط نمره شان را تامین می کردیم. بی هیچ آموزش و پرورشی... برای خودمان برند تراشیدیم و با برندهایمان قیمتهایمان را بالا و بالاتر بردیم. یادمان رفت که قرار بود ما معلم ها آدم ساز باشیم نه "علم فروش". تبدیل به بازاریابهای ماهری شده ایم که رقابت سختی هم برای فروش محصولاتمان داریم. بگذریم که بعضی هامان اخلاق و شرافت را هم در این راه زیر پا گذاشتیم. و با این وضعیت بچه هایی که ما تربیت می کنیم، قرار است... و زندگی می شود همین که هم اکنون است. سخت و طاقت فرسا برای همه مان.

زندگی کمی سخت شده است و رقابت عجیبی برای "داشتن " بین ما آدمها به راه افتاده و در این رقابت نفس گیر زندگی را برای خودمان سخت کرده ایم. همدیگر را از داشته های ظاهری مان قضاوت می کنیم و بر همان اساس برای هم احترام قائلیم. باید خانه داشته باشی، آنهم بزرگش. باید ماشین داشته باشی آنهم مدلهای خاص، ساعتت، کیفت، لباست، موبایلت... هرچه مرغوب تر محترم تر. .برگشته ایم به عصر مبادله ی کالا به کالا فقط کمی مدرن تر با بسته بندی های شیک. بچه ها هم دنبال کالای شیک می گردند، پول می دهند و علمی را که بسته بندی بهتری داشته باشد، می خرند. به روح علم هم هیچ اعتقادی ندارند، مگر موبایل و کیف و کفششان روح دارد که فیزیک و شیمی و عربی شان روح داشته باشد؟! مگر معلمشان سراغی از روح انها گرفت که آنها یادبگیرند باید گاهی احوال روح آدمها را بپرسند؟ در این میان قلبها چون برند ندارند، دیرتر به چشم میایند و کمتر خریداری سراغشان را می گیرد. اصولا قلب از سبد کالای مان خارج شده است. بازارش کساد است... یا بهتر بگویم اصلا بازار ندارد.

.

.

.

حالا من سر کلاس سرفه می کنم و بعضی ها که حق هم دارند خنده شان می گیرد. مثل خریداری که از سرفه های پیاپی یا تغییر صدای ناگهانی فروشنده مغازه خنده اش بگیرد!! مگر تا به حال شده است که دلمان به حال فروشنده مغازه بسوزد؟!


یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 7:46  توسط کاظم  | 

آهدوست نا آشنای محترمی پیغام زیر را گذاشته اند که دوست دارم مطالبی را به عرض برسانم.

چه خوب بود اگر به راحتی برای هم حکم صادر نمیکردیم.

و کارهایمان را با سعه صدر انجام میدادیم.

رفیق! احساس میکنیم خیلی خسته تر و بی حوصله تر از آن هستی که بخواهی وبلاگی را بگردانی و پاسخگوی (یا حداقل همصحبت) جوانان پرسشگر باشی! حوصله میخواهد و انرژی مضاعف, ببخشید, اما گمان میکنم که نداریشان دوست عزیزم.

شاید اشتباه میکنم اما مواظب باش با بی حوصلگی و تنگی وقتت, سو تفاهم ایجاد نکنی! دنیا خیلی کوچک است.

(شاید محافظه کاریت هم ناشی از همین علل باشد. تو خوبی دوست عزیزم اما مطمئنم از تو بهتری هم هست که اینجا سر میزند! آرام و بیصدا! در همه جای این شهر قدم میزنند اینها, اما اثری باقی نمیگذارند از خود... به همه به یک اندازه احترام بگذاریم آقا معلم!!!)

روزت پیشاپیش مبارک...


 سلام. اصولا دوست دارم تا حدی که افسار نفسم را در اختیار دارم اینجا کسی را از خودم نرنجانم. اما راستش را بخواهی نمی توانم بگویم که حرفهایت منصفانه است. اینکه مطلبت را بی سلام آغاز کردی بماند... حتما لایق سلام ندیدی...

اما بعد

جالب است که جمله اولت در مذمت «قضاوت عجولانه » بوده اما تمام خطوط بعدی ات به قضاوت بنده پرداخته است!!! حتی به حدس و گمان!

باور کنی یا نه اینجای دنیا جزء معدود نقاطی است که با شوق و ذوق سر می زنم. نه اجبار و اکراهی در کار است و نه خستگی و بی حوصلگی. شوق و شوری که برای اینجا دارم بی تعارف در هیچ کجای این آب و خاک ندارم. اینجا من خودم هستم و خلوتی دارم که برایم قابل وصف نیست. اما :

1- از همان روزهای اول به اینجا پناه آوردم تا بتوانم با دلم با صدای بلند حرف بزنم. گاهی سر دلم داد بزنم و گاهی او از دستم گلایه کند و شگوه به زبان بیاورد .سالهاست قرار من و دلم اینجاست، اتفاقا من و دلم دوست داریم دور و برمان خلوت تر باشد تا اینکه بخواهیم زیر تیغ نگاه دیگران حرفهایمان را بی صدا قربانی کنیم. اینجا را دوست دارم حتّی اگر هیچ مخاطبی نداشته باشد. زیرا اصلش اینجا را ساختم که با خدای خودم حرف بزنم و چون نوشتن را دوست دارم دلم میخواست مکالمه هایم مکتوب باشد.اما قانون ناگزیر شبکه های جهانی باعث شد که دوستانی بزرگوار هم سری به خلوت بنده بزنند و هم صحبت ما باشند و گاهی سوالاتی بپرسند که جواب دادنش سوء تفاهم و جواب ندادنش نیز سوء تفاهم دارد.

2- من تشنه ی نوشتن هستم. دلم می نویسد و من می خوانم و من می نویسم و دلم میخواند. گاهی نیز من و دلم همزبان می شویم و می نویسیم تا خدا بخواند. تشنگی ام برای نوشتن پایانی ندارد...  اما:

اگر می بینی که کم کارتر شده ام و کمتر می نویسم دلیلش مشغله های دنیا نیست. حداقل اینکه مشغله های دنیا بهانه است. وقتی می بینم که چه بزرگوارانی به قول شما ارام و بی صدا به اینجا سر می زنند و چه حرفهایی که به لطف به زبان میاورند، خدا می داند که دست دلم برای نوشتن کند می شود. خیلی وقتها احساس می کنم شیطان نفس قلم را از دست دلم می رباید و دوست دارد برای جلب نظر دیگران هنرنمایی کند. بسیاری اوقات امر برایم مشتبه می شود که حرفها، حرف دلم است یا وسوسه های نفسم.  گاهی احساسم این است که دیگر مخاطبم خدا نیست و حرفهایم «لاف های گزاف یک مدعی بی عمل» است. سوالات دوستان بیشتر جنبه ی مذهبی دارد و من چه جوابی بدهم وقتی خودم گرفتار بسیاری از این گرفتاریها هستم و پای عملم فلج تمام عیار است. اگر جواب بدهم مصداق « أ تأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم» خواهم بود و به حکم «عالم بی عمل زنبور بی عسل را ماند» زیان نوشته هایم بیشتر از منفعتهای ناچیزش خواهد بود و اگر ننویسم که چنین سوء تفاهم هایی به دنبال دارد. اگر نبود ترس از اینکه حرف هایم روز قیامت به عنوان مدرک علیه خودم استفاده خواهد شد، هر روز و هر هفته اینجا می نوشتم و محصولات ناقص عقل ناقص ترم را به عرضه می گذاشتم.اما ...

3- یک چیز را خیلی مطمئن هستم که تمام کسانی که اینجا سر می زنند آبرودار تر از من پیش خدا هستند بی هیچ اغراقی... و خدا رسوایم کند اگر خودم را برتر از کسی بدانم و... اما به دلم اجازه بده کمی بشکند از این جمله شما که "تو خوبی دوست عزیزم اما مطمئنم از تو بهتری هم هست که اینجا سر میزند! "... کجای نوشته هایم بوی چنین گستاخی را از طرف من می دهد؟ اتفاقا چون مهمانهایم را بهتر از خودم می دانم شرم دارم که زبان درازی کنم و دائم برای هر حرفی جوابی بدهم.

حرف آخر اینکه اتفاقا مدتهاست که تصمیم دارم اینجا را تعطیل کرده و گوشه ی دیگری برای خودم بیابم که خودم باشم و خدای خودم... عقلم مطمئن است اما دلم را هم باید مجاب کنم. دلم طبق قانون همیشگی اش که زود وابسته می شود، رنگ و بوی اینجا را به خودش گرفته است و کندن و هجرتش به این راحتی ها نیست. اما مطمئنا برای هر نشستنی برخاستنی است و رفتن ناگزیر است. من خودم هم خیلی طالبم که دوباره خلوتی پیدا کنم تا خودم باشم و خودم اما همتی می خواهم که وجودش به دعای خیر دوستان محتاج است.

 

كاش در خلوتم امشب تو فقط بودي و من،
آگه از اين دل پر تب، تو فقط بودي و من.
كاش حتي دو ملك را، ز برم ميبردي،
در حرمخانهام امشب تو فقط بودي و من.
من هم از سينه، دلِ هرزه برون ميكردم،
اين دلِ صد دله، يا رب! تو فقط بودي و من.
كاش هنگام دعا، لب ز ميان بر ميخاست،
بيميانجيگريِ لب، تو فقط بودي و من.
واژه در مطلب دل واسطهي خوبي نيست،
كاش بيواژه و مطلب، تو فقط بودي و من.
واژه نامحرم و دل هرزه و لب بيگانه است،
كاش بي واسطه هر شب تو فقط بودي و من.
روزها كاش نبودند و همه دم شب بود،
شب بياختر و كوكب، تو فقط بودي و من

..

کاش دعایم کنید

کاش..

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 5 اردیبهشت1393ساعت 2:7  توسط کاظم  | 


قصه ی من و مدرسه شهدای کارگر هم داره به اخراش میرسه. انگار وقت رفتنه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 0:10  توسط کاظم  | 

یعنی میشه یه روزی از روزهای این دنیا، همه خانم ها و دختر خانم های کشورمون به احترام حضرت فاطمه (س) دو روز رو در سال چادر سرکنند و حجاب کامل داشته باشن؟ یکی روز میلاد حضرت زهرا و یکی روز شهادت ایشون. میدونم آرزوی عجیبیه ولی دلم میخواد بشه قبل مرگم همچین روزی رو تجربه کنم. میدونم خیلی سخته ... اما کاش... یعنی حضرت فاطمه ...؟! یعنی این آرزوی من انقده بزرگه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 1:24  توسط کاظم  | 

خوش به حال فلانی، دو تا خونه داره، ماشینش هم که درست و درمونه، به موقع هم پای سفرش به راهه . وسایل خونه ش را بگو. مدرن و به روز.

فلانی عجب آدم موفق و باعرضه ایه. چهار ساله داره کار میکنه دو تا خونه خریده. زنشو با طلا جلد کرده.

فلانی رو می بینی چند ساله بار خودش رو بسته، انقدر سرمایه داره که هفت پشتش بخورن، رو دل میکنن.

اون یکی رو نگو همه فامیل حسرت زار و زندگیشو دارن... با پول تو جیبی هاش همه ی ما رو میخره و آزاد می کنه اگه می شد یک چک می کشید به تاریخ روز قیامت و بهشت رو می زد به نام.


 انقدر از این حرفها شنیدم که احساس تهوع دارم و میخواهم آدمیت خود را بالا بیاورم. میخواهم روح خودم را تکه تکه بیرون بریزم و همپای حیوانات دور و برم دنبال بستر گرم و تخت روان باشم. انقدر کهیر زده ام که میخواهم این پوستین آدمیزادی را که تنها یادگار انسانی باقی مانده در من است را بیندازم همچون تمام طبیعت حیوانی عریان باشم.

حکایت این روزها حکایت آدمهایی است که به جان آدمیت خود افتاده اند و بودنش را در خود تاب نمی آودند. آدمهایی که در حیوانیت خود سود و در آدمیت خود زیان دیده اند. آدمهایی که حاضرند بزرگی خدا را هم به دلار بسنجند. آدم گونه هایی که تمام مسیرهای هستی را به پول رسانده اند. جمع می کنند و جمع می کنند و جمع می کنند. آدمهایی که از دریای اجتماع بیرون زده اند و غرق مرداب «منم» شده اند.

چقدر دلم پر است از آدمهایی که پولشان را صرف همه چیز می کنند الا محبت کردن، الا رساندن دلها به هم. پول را برای آب و نان و مسکن و پوشاک و حیف و میل زندگی، حلال می دانند بی حساب و کتاب، اما به بخشیدن و گذشتن که می رسند برای ذره ذره ی پولشان هفت خوان می تراشند که مبادا کسی نفعی از آن ببرد. آدمهایی که حاضرند برادر و پدر و مادر و دوست و آشنا و غریبه ها را فدا کنند تا کیسه ی پولشان سنگین و رنگین تر شود. تمام هنرشان هم این است که برای امروز و آینده زن و فرزند خود سرمایه جمع می کنند.

چقدر متنفرم از پولهایی که گره از کار کسی باز نمی کنند و در کیسه های پر گره بانک ها آرام می گیرند. نمی توانم بفهمم که چطور پول همه چیز را در خود حل می کند، حتی رگ و ریشه ی تنومند قوم و خویشی را.

چرا فراموش می کنیم که وقتی برای دل دیگران از مال خود می گذریم، خدا بازگشت مال و سودش را باهم تضمین می کند. پس وعده ی «من یقرض الله قرضاً حسناً یُضاعف لکم» چه کسی را مخاطب قرار می دهد؟

کاش توفیق داشته باشیم و  بخشی از مال و دارایی مان را برای گرمتر کردن دلها و ایجاد محبت صرف کنیم که حرارتش خاک سرد گورمان را گرمتر خواهد کرد. کاش می فهمیدیم که پول هرچقدر هم زیاد باشد به شکستن دل ها نمی ارزد.

کاش میشد ارزش آدمهایی که در زندگی مان محبت نثارمان می کنند بدانیم. کاش قدر آدمهای بزرگی را که سرمایه دلشان را به بازار زندگی ما می آورند بدانیم. کاش یادبگیریم واحد محبت را ریال و تومان و دلار نگیریم. کاش آدمهایی را که بیشتر، دلها را شاد می کنند، سرمایه دارتر و ثروتمند تر بدانیم.



ببخشید که اینهمه بی ربط گفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 فروردین1393ساعت 2:30  توسط کاظم  | 

اول از غیبت چند روزه ام خیلی عذر میخواهم. آنچنان گرفتار بودم که نفس هایم را هم یک در میان اجازه ی ورود و خروج می دادم. البته چند روزی هم بیماری جسمی کهنه ای دوباره یادم کرده و چند شبی هم نشینم بود. آنهایی که مرا کمی بیشتر از همین آشنایی های ساده می شناسند می دانند که جمعی از بیماریهای ساده و سخت در منزلگاه جسمم خانه نشین هستند و گه گاهی هم هر کدام بیدار و خوابم می کنند.

بگذریم. شاهد همیشگی گواه است که چقدر دلتنگ اینجا بودم و الان که می نویسم انگشتهای اشتیاقم مثل کودکی که زودتر از مادرش می دود، شیطنت کنان از کنترلم خارج شده اند.

دوم از دوستان مهربانی که بی حضور من خانه ی بی سوی مرا شمع وجودشان گرما داد بسیار ممنونم. نه اصلا اینطور خوب نیست بذارید راحت بگم «دمتون گرم که خونه مو گرم کردین»

سوم اینکه مطلبی که نوشته بودم ، سوالات زیادی را برای عزیزان ایجاد کرده بود که اجازه می خواهم مطلب را آنطور که در ذهن دارم ادامه بدهم و انشالله در لابلای مطالبم جواب سوالات شما را نیز بدهم.

حال مطلب را دوباره از اینجا شروع می کنم که قدم اول در ازدواج این است که بدانیم هدفمان از اینکار چیست! از اینکه قرار است از زیر سقف خانواده خارج شویم و عمری را کنار فرد دیگری بگذرانیم دنبال چه هستیم. نمی دانم آیا از دلایل شایعی که آمار درباره ی علتهای ازدواج جوانان می دهد اطلاع دارید یا خیر؟ مهمترین علل بدست آمده عبارتند از :

1- دنباله روی از سنت انسانی و اجتماع

2- رسیدن به محبوب خود

3- پیدا کردن جایگاه اجتماعی جدید

4- رسیدن به استقلال

5- عمل به دستورات دین

6- انگیزه های جنسی

7- فرار از تنهایی و میل به داشتن همدم

به نظر شما کدامیک از عوامل بالا ، عامل بهتر و کاملتری برای ازدواج هستند؟ کدام یک می تواند برای شروع زندگی جدید انگیزه ی بهتری باشند؟

اما بهتر است بدانیم که هیچکدام از این عوامل ، کامل و برتر نیستند و همگی بدون استثناء ناقصند. این عوامل همگی، درست یا غلط مقصد را نشان می دهند اما برنامه و وسایل مورد نیاز برای رسیدن به مقصد را مشخص نمی کنند. 

طرفداران عامل اول با تغییر سنتها و عرف جامعه ممکن است دچار دوگانگی و تردید شوند و در میان راه به اهداف خود شک کنند.

طرفداران عامل دوم اغلب پس از رسیدن به محبوب خود و مدتی زندگی شیرین و دلنشین ، و فرو نشستن آتش شعله ور وصال و کامیابی، وقتی در مقابل مسوولیت های زندگی قرار می گیرند ممکن است کم بیاورند و ...

طرفداران عوامل سوم الی آخر کمی خودخواهانه به ازدواج نگاه می کنند و از ازدواج به دنبال اهداف درست و یا نادرست خودشان هستند و کمتر پیش میاید که به این موضوع هم فکر کرده باشند که ما قرار است برای طرف مقابلمان چه اهداف و مقصودهایی را محقق کنیم؟

اغلب آدمها وقتی ازدواج می کنند بیشتر دنبال رسیدن به ایده ها و آرزوهای خودشان هستند و معمولا بعد از ازدواج به این مشکل بر می خورند که طرف مقابلشان هم اهداف و آرزوهایی دارد که گاهی همسو و هم جهت با خواسته های آنها نیست.

گاهی اهداف و آرزوهایی که در نقشه های ذهنی خود دارند مشترک است اما روشهای کاملا متضادی را برای رسیدن به آنها در پیش می گیرند و این تضاد در روش باعث تنش و دور شدن از یک زندگی گرم و گاهی باعث جدایی و عواقب آن می شود.

به نظرم برای گام دوم بهتر است اول اهداف خود را برای زندگی آینده ترسیم کنیم و ببینیم ازدواج کجای این طرح قرار می گیرد و کدام هدف را دنبال می کند. باید باور کنیم که آدمهایی که بی هدف وارد ازدواج می شوند، قمار می کنند و باید منتظر «قسمت» و «تقدیر» باشند. اصولا آدمی که هدف خاصی ندارد «هنوز دهانش برای ازدواج بوی شیر می دهد و اگر هم پیگیر ازدواج است ، احتمالا دچار جو زدگی یا دچار احساسات خامی شده است که نمی شود به آن اعتماد کرد»

بعد از اینکه اهداف کلی زندگی را با مشاورت و واقع بینی ترسیم کردیم باید ببینیم که بر اثر عوامل خانوادگی، دینی، اجتماعی و... کدام روشها را برای رسیدن به آن اهداف مجاز می دانیم و در این میان کسی که قرار است همسر ما باشد کجای این راهها و اهداف قرار می گیرد. آن موقع مطمئنا انتخابمان را به سمت کسی می بریم که بتواند کمک حالمان باشد.

اما حتما به این موضوع هم بیندیشید که کسی که می پذیرد همسر شما باشد حتما اهداف و آرزوهایی دارد که باید از آن مطلع باشید. بی تعارف بگویم خیلی کودکانه است که فکر کنیم کسی بخواهد عمرش را پای رسیدن طرف مقابل خود به اهدافش بسوزاند و اسمش را عشق بگذارد. این جهالتی است که دیر یا زود در زندگی به آگاهی تبدیل شده و یقه شما را خواهد گرفت. شدیداً توصیه می کنم که از انسان بی هدف، بگریزید.

برای امروز هم کافی به نظر می رسد. انشالله منتظر هستم نظرات شما را درباره ی مطلب امروز خصوصا عواملی که برای ازدواج بیان شد ، بدانم و احتمالا مطلب بعدی من درباره ی نقش روحیات فردی انسانها در شروع و دوام زندگی خواهد بود. انشاءالله.

خیلی منتظر کلام گرمتان هستم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1392ساعت 22:34  توسط کاظم  | 


سلام. از همه دوستان محترم و عزیزی که این روزها سوالاتشون بی پاسخ مونده و یاچشمهای مبارکشون منتظر بقیه مطالب هستش خاضعانه عذر میخوام.

خدا شاهده که چند وقته روزهای تعطیل و غیر تعطیل نزدیک به روزی 12 ساعت کار میکنم و شبها مثل جنازه تو رختخواب دراز به دراز میفتم.نزدیک عیده و کار مدرسه ها چند برابر شده. فقط خواستم اطلاع بدم که خدای نکرده احساس بی احترامی و بی توجهی ایجاد نشه.

ممنون که مهمون این کلبه هستید.

همین روزها برمی گردم انشالله. با حرفاتون مطمئنا دلگرم تر می شم.

یاعلی

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1392ساعت 0:44  توسط کاظم  | 


بنا دارم طبق خواسته ی چند تن از دوستان عزیز درباره ی موضوع بسیار مهم و عجیب ازدواج صحبت کنم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینکار را انجام بدهم یا نه. دلم میخواست بهانه ای برای خالی کردن شانه از این بار پیدا کنم اما احساس کردم که شاید بی ادبی تلقی شود و رنجش دوستان عزیزی را به همراه داشته باشد.

برای شروع چند مقدمه ی خیلی مهم را با هم مرور کنیم و کمی درباره شان بیندیشیم بی فایده نخواهد بود.

اول : به شدت تاکید و اصرار دارم که من مشاور ازدواج یا روانشناس نیستم و بنابراین اصلا ادعایی در این زمینه ندارم. شاید بپرسید که "پس بر اساس چه منابعی حرف میزنی؟" باید عرض کنم که دو منبع مهم برای بیان حرفهایم دارم:

1) اندکی مطالعه و تحقیق و نشستن پای صحبت اهل فن

2) کمی تجربیات شخصی که از اجتماع و منابع دینی به دست اورده ام.

اما قولی که در اینجا می توانم بدهم این است که تنها حرفهایی را به زبان بیاورم که به درستی آنها ایمان دارم.

دوم:موضوع ازدواج موضوعی است که گره خورده با انسان! انسانی که ابعاد اجتماعی و فردی، مادی و روحی و ... دارد. انسانی که تحت تاثیر اجتماع شخصیتش تغییر کرده و با شخصیت خود اجتماع را تحت تاثیر قرار می دهد. منظورم این است که نمی شود درباره ی انسان به راحتی حکم داد و همه انسانها را با یک چشم نگاه کرد. نکته ی مهم همین جاست که باید کلیات مشترک همه ی انسانها را یاد بگیریم و بعد آن را با شرایط خودمان مطابقت بدهیم. اصطلاحاً باید قوانین انسانی را بومی سازی کرد. مطمئنا قانونهای انسانی با تغییر محیط زندگی ادمها و آداب و رسومشان قابل تغییر است.

سوم :من درباره ی یک ازدواج درست و عقلانی می خواهم صحبت کنم.بنابراین امیدوارم درک کنید که در هیچ جای بحثم خدای نکرده قصد توهین کردن به کسی را ندارم و یا خدای نکرده نمی خواهم به قضاوت درباره ی آدمهای اطرافم بپردازم.

چهارم: با تمام وجود از خدا می خواهم که از راه یافتن کلمات باطل بر زبانم مانع شود و کمکم کند تا با حرفهای اشتباه باری بر روی بار سنگین گناهانم در اخرت اضافه نکنم. " و افوِّضُ امری الی الله إنّ الله بصیر بالعباد"


اما بعد از مقدمه:

بیایید از اینجا شروع کنیم که در دور و اطراف ما چه می گذرد؟! ازدواج های این روزها به کجاها می رود. به مقصد می رسد یا از نیستان اعراب سر در می آورد؟! بیایید با هم کمی بیشتر توجه کنیم به گروههایی از آدمها که به اسم خانواده دور هم جمع شده اند اما با یک تیم فوتبال یا یک خوابگاه دانشجویی تفاوتی ندارند.آدمهایی که فصل مشترکشان یک چهاردیواری و نسبت مشترکشان باهم تنها در یک نام خانوادگی خلاصه می شود. بیایید کمی دقت کنیم که قرار است ازدواج ما را به کجا برساند. احتمالا قبول خواهید کرد که ازدواج به جای اینکه یک مرحله از مراحل تکامل انسان تلقی شود، تبدیل به یک هدف اصلی شده است. یعنی "می خواهم ازدواج کنم" خودش یک هدف شده است. بدون اینکه جوابی برای سوالهای بعدی اش داشته باشیم؟ مثلا " بعدش چی؟" پیشنهاد اول من اینست که هر دوست عزیزی که قصد ازدواج دارد، چند مدتی زندگی های خانواده های اطرافش به دقت زیر نظر بگیرد و با عقل و درایت به بررسی ضعف ها و قوتهای آنها بپردازد. حوصله می خواهد اما بسیار مفید است.

سالها تمام همت خود را صرف می کنیم تا به دانشگاه برسیم، اگر موفق شویم تازه یادمان میاید که " حالا چی؟!" من از دانشگاه چه می خواستم؟ بعد از کلی هزینه مادی و معنوی و عمر هدر رفته تازه احساس می کنیم که نه ... باید تغییر مسیر بدهم. اما در مورد ازدواج هم به همین راحتی می توان تغییر مسیر داد؟

شما اگر بخواهید یک ماشین برای رفت و آمد انتخاب کنید کدام حالت را می پسندید:

1) تحقیق می کنید و ماشین مناسبی را که با توجه به توان شما بهترین کارایی را داشته باشد انتخاب می کنید.

2) دل بسته ی یک ماشین خاص می شوید و تمام سعی و تلاش و همت خود را به کمک میگیرید تا به آن ماشین خاص برسید.

مطمئن هستم که تعداد زیادی از ما حالت اول را می پسندیم... اما باید متاسفانه عرض کنم که در عمل خیلی از ما از راه دوم وارد می شویم.

الان تعدادی از شما می گویید: "این چه مقایسه ای است؟! ازدواج با خرید ماشین قابل مقایسه نیست؟!!" و جواب من این است که "هست عزیز من، هست". موضوع ماشین نیست، بلکه موضوع نگاه ماست.

خیلی از ما وقتی می خواهیم "گوشی موبایل" بخریم، کلی بررسی می کنیم و با اهل فن مشورت می کنیم و به سایتها سر می زنیم و ... تا بتوانیم با پولی که داریم بهترین خرید را بکنیم. اما به ازدواج که می رسیم "عشق در یک نگاه" قانون زندگی مان می شود.


برای قسمت اول همین قدر کافی به نظر می رسد. اما برای اینکه جمع بندی کرده و حرف آخری هم زده باشم به یک مطلب مهم اشاره می کنم.

"بهترین ازدواجها، غالباً با عقل شروع می شوند و به عشق می رسند"

اما بیشتر ازدواجهای دنیای اطراف ما " با عشق یا بهتر بگویم با احساس شروع می شوند و به تجربه تبدیل می شوند"

انشالله ادامه خواهیم داد.


یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 1:0  توسط کاظم  | 


دوست عزیزی این نظر رو به صورت خصوصی برام گذاشته بود. من این نظر رو بهانه میکنم تا بعضی حرفهای نگفته م رو به زبون بیارم .

«یارتتون قبول باشه، ممنون که به یاد منم بودید.
آقا غلامی خیلی ناراحت شدم که جواب پیامکامو ندادید البته نه از دست شما بلکه از دست خودم، از دست خودم که کارایی کردم که مثل قبل براتون ارزش ندارم، یادم نمیره دفه اول چقد اصرار کردم و چقد چرت و پرت گفتم تا راضی شدید جواب اس ام اس هامو بدید، نمیدونم الان هم باید از اول شرو کنم یا هنوز تو چشم شما همون ….. سابقم. اما باور کنید کم زنگ زدن و کم اس دادنم اصلا دلیلی برای فراموش یا بی معرفتی نیست(هرچند که خودم خیلی به رنگ زدن حساسم و هیچ بهونه ای رو قبول ندارم) ، این ترم بقدری با مشکلات کوچیک و بزرگ درگیر بودم که گاهی وقتا یادم میرفت چند شنبست یا حتی همین دو هفته قبل اصلا یادم نبود که امتحان دارم و درست شب قبلش متوجه شدم، اما با همه ی این اوصاف خیلی به یاد شما بودم و همیشه تو خاطرم بودید و خواهید بود، میدونم اینا دلیل خوبی نیست اما متاسفانه کارم بجایی رسیده بود که چند هفته یکبار با مامان و بابام حرف میزدم ، خوشبختانه این کابوس تموم شد و خدابخواد این ترم فارق میشم از شهر، پس لطفا دلخور نباشید و اگرم اشتباهی ازم سر زده بزارید رو حساب ندونم کاری و جوونی.»


آقا ....... گل! (اسمت رو تو جاهای خالی جاگذاری کن).

برای جواب ندادن به اون پیامک پر از لطفی که در مشهد بهم دادی دلیل که نه، توجیه دارم. من با خانواده و ... اومده بودم مشهد و امکانش نبود که مزاحم شما بشم. و شلوغی برنامه و کارها به قدری بود که فراموش کردم جواب بدم.

اما اصل کلام:

این روزهای خیلی دلم پره، خیلی پره از آدمها و آدمیت. از روابطی که بین ما ادمها شکل گرفته. البته احتمالا مشکل از من باشه که نمی تونم نو بشم، جدید باشم. خیلی بی منت و بی منظور دارم حرف می زنم. فقط دارم درد دل می کنم. من نزدیک چهارده سال زندگیم رو در مدارس گذروندم که احتمالا عمق این حرف تو خوب درک میکنی. بابت وقتی که در مدرسه ها گذاشتم خیلی از ارتباطاتم رو از دست دادم. با دوست ها ، با فامیل و ... فکر می کردم مدرسه و دانش آموزاش جای همه شون رو می گیره. اما حالا یکدفعه به خودم اومدم و می بینم که دانش آموزها به راحتی و به کمترین بهانه ای ما رو فراموش می کنن و ما می مونیم و سایه مون. جالبه امسال تو ایام دی ماه خیلی ذهنم به این مشغول بود که چرا [جز تعداد اندکی ، هیچ کدوم از دانش آموزان یادی از ما نمی کنن.

...... جان! من حداقل به تو می تونم بگم که بابا معلمی شغل من نیست که بگم خوب درس دادم و پولمو گرفتم و بعدش ... بچه ها برن و سال بعد و مشتری های بعد. من گاهی از سلامتی و زندگیم برای دانش آموزام خرج می کنم اما می بینم بچه ها وقتی فارغ التحصیل میشن نه تنها هیچ یادی از ما نمی کنن بلکه گاهی تو فیس بوک و... شروع می کنن به شوخی یا جدی توهین کردن به ما و دست انداختن زحمات ما... انقدر صاحب نظر میشن که به راحتی لفظهای توهین آمیز بکار می برن که نمونه هاش تو همین وبلاگ دیده می شه.

گاهی که دلم سرریز می کنه واقعا با خودم میگم من هم سرنوشتم مثل همون معلم هایی میشه که بعد سی سال تو غربت خونه و کنج تنهایی روزگار میگذرونن و افسوس این همه سال رو می خورن و احتمالا بچه هام بابت عمری که در اینکار گذاشتم مواخذه ام می کنن.

امسال برای اولین بار در عمر معلمیم وقتی تو خیابونها راه میرم شغلهای دیگه رو زیر نظر میگیرم و وارسی می کنم که ببینم با روحیات من سازگار هست یا نه.  می تونم انجامشون بدم یا نه! احساس میکنم به درد دانش آموزای این دوره نمی خورم.

این روزها دلم خیلی پره. از آدمهایی که چند سال براشون زحمت کشیدیم و بعد یکدفعه با یه جمله نشون میدن که اصلا براشون مهم نبوده ما حداکثر براشون به اندازه یک کارمند وظیفه شناس اعتبار داریم. گاهی هم حتی یکدفعه حرفی میزنن که تازه می فهمی ای بابا، چی فکر می کردیم و چی بودیم. نمیدونم چرا انقده متوقعم. نمیدونم ...

 باور کن یه روزهایی میگفتم سرمایه زندگیم اینه که اگر یه روزی زیر خاک باشم، کلی دانش آموز دارم که حداقل ماهی یا سالی یه بار به خاکم سر میزنن و من به فرشته ها میگم ببینین من سرمایه م همین دعاهای خیر این دوستای خوبه. اما حالا ذیگه به اون هم امیدی ندارم. خیلی از دانش آموزام به فاتحه و صلوات و ... اعتقادی ندارن که بخوان من رو بهره مند کنن. اونهایی هم که دارن به ما خیلی اعتقادی ندارند.

اما درباره ی خودت.

من اگر از کل دوران تدریسم دو نفر مایه دلگرمی و امیدم باشند یکیشون حتما تویی. دور باشی یا نزدیک، زنگ بزنی یا نه محبتت رو حس می کنم از بس که با محبتی و گرمای وجودت از همون راه دور دلگرمم می کنه. تو همون ....... گذشته ای در ذهن من. هیچی عوض نشده. فقط گاهی دلتنگ میشم و این دلتنگی باعث میشه دلخور بشم.

راستش من متاسفانه یا خوشبختانه دوستی هام به خط قرمزهای اخلاقیم خیلی مربوط میشه. نمی تونم با هر ادمی خیلی صمیمی یا نزدیک بشم. با آدمایی که مذهب رو مسخره می گیرن نمی تونم خیلی صمیمی بشم. با آدمیهایی که آدم بودن در حرفهاشون هم ارزش خاصی نداره نمی تونم هم دل بشم (شاید هم کلام بشم). نمی تونم دلم رو به دلی که هیچ ممنوعیت ورود و خروج نداره، پیوند بدم. همین باعث میشه از نگاه بعضی ها نچسب باشم. از بعضی ها به بهانه های مختلف فرار کنم که نکنه باحرفهام و کارهام دلخورشون کنم. نمی تونم "خون گرم" به مفهوم عام باشم. من بخاطر کار زیاد وقت خیلی کمی برای دل خودم دارم بخاطر همین ترجیح میدم وقت دلم رو با دلهایی خرج کنم که همدل باشیم. دلهایی که به جای بحث و جدل و اثبات و نفی، باری از روی دوش هم بر داریم و اگر هم باری روی دوشمون هست بار غم دوستمونه نه سوء تفاهمات و کدورت ها و دلخوری ها ...این روزها دلم دنبال دوستی می گرده که دلتنگش بشه، بی توضیح و تقسیر باهاش حرف بزنه. لازم نباشه بعد هر جمله بگه " نه، منظورم این نبود..." خلاصه « آنچه یافت می نشود، آنم ارزوست»



+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1392ساعت 0:58  توسط کاظم  | 


یه چند روزی مهمون امام رضا بودم.جاتون خالی خیلی دعا کردم برای کسایی که به این خونه سر میزنن چه اونایی که قبول دارن چه اونهایی که قبول ندارن.مخصوصا عزیزان کنکوری . 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1392ساعت 8:29  توسط کاظم  | 

دوستی به نام «علی» مطلب زیر را در راستای نوشته ی قبلی ام نوشته بودند:

1- این که مطلب ذکرشده واقعیت است یا داستانی که توسط مداحان و آخوندها ساخته شده جای بحث دارد.

2- این که یک دختر چهارساله ی مظلوم و بی پناه، به جای گریه و شیون تنهایی، در مورد حجاب با سر بریده ی پدر بحث کند شگفت انگیز است. البته می دانم که شما آن را نشانه ی ایمان خالصانه می دانید...
3-
این که شما که فرد تحصیل کرده و استادی هستید این گونه تحت تاثیر یک روایت که صحت آن معلوم نیست قرار می گیرید، شگفت انگیزتر است.
4-
این حرف های شما (که از سر سوز دل و ایمان است) متاسفانه بارها از دهان فاسدانی شنیده شده که بر مردم ظلم کرده اند و به بهانه ی دین مردم را کتک زدند و خواستند فرهنگ طالبانی بر مردم تحمیل کنند و مردم را از همه چیز و از جمله حجاب گریزان کرده اند. چرا شما هم نوای آنان هستید؟ (البته می دانم که جواب شما انجام فریضه ی امر به معروف است)
5-
این که شما و خانواده ی محترمتان مذهبی و محجبه هستند دلیل نمی شود که در کار مردم و زنان مردم دخالت کنید و از همه بخواهید چیزی که شما درست می دانید (و قطعا برای آن دلایل مذهبی و روایت می آورید و آن را از اصول مسلم عقلی می پندارید) انجام بدهند.
6-
یک بار از خودتان بپرسید که چرا در مقابل بی حجابی زن ها موضع می گیرید و لطفا با دلایل غیر مذهبی و علمی استدلال بفرمایید. هر چند می دانم از نظر شما مذهب عین عقل است و برای همه چیز حدیث و روایت و قرآن، کافی و مستدل است و امثال من را به فرض قبول نداشتن این ها گمراهانی می دانید که باید هدایت شوند و همچنین بی حجابی را عامل فساد !! می دانید.
7-
موسی به کیش خود، عیسی به کیش خود... لطفا کاری به کار حجاب زنان مردم نداشته باشید. به آنان نگاه نکنید تا ایمانتان محفوظ باشد. دختران این دیار خودشان بهتر می دانند چه تصمیمی برای دنیا و آخرت خود بگیرند


اما جواب بنده:

ربّ اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

سلام علی آقا! احتراما مطالبی را به عنوان جواب عرض می کنم انشالله که موجب رفع سوء تفاهامات شود:

دوست گرامی! اول: من در هیچ کجای نوشته ام لفظ توهین آمیزی بابت پوشش دختران بکار نبرده ام که اینچنین شما را ناراحت کرده است. چندین سال تدریس در مدارس دخترانه حداقل یک چیز را به من اموخته است که هیچگاه حجاب دختران نشانه ی باایمانی یا بی ایمانی و باعفتی یا خدای نکرده بی عفتی آنها نیست. کمی هم اطلاع درباره ی روحیات دختران داشته باشیم می دانیم که حجاب بسیاری از دختران لزوما به اعتقادات آنها مربوط نمی شود بلکه پوشش دختران بر اساس علایق شخصی و عرف جامعه و گاهی هم بر اساس اعتقادات یا بی اعتقادی و... شکل می گیرد. چه بسیار دختران مثلا بدحجابی که دل پاک و اعتقادات قوی تری از من و امثال من داشتند.

دوم: هیچ گاه خودم را در جایگاهی نمی بینم که بخاطر ظاهر کسی بخواهم او را به چیزی متهم یا منتسب کنم. در این زمینه آیات و روایات مهمی در دین آمده است ( البته به نظر می رسد خیلی هم دل خوشی ازاین منابع ندارید) که به هیچ انسانی اجازه چنین قضاوت ناعادلانه و اشتباهی را نمی دهد. خصوصا اینکه دقیقا خودم آنقدر عیب در رفتار و کردارم هست که فرصتی برای قضاوت نیست.

سوم : من کسی را به چیزی امر نکرده و در امور شخصی دیگران دخالت نکرده ام. اتفاقا با اینکه حجاب را بسیار پسندیده می دانم اما اجباری بودن آن را اشتباه محض می دانم و حجاب زورکی را  نمی پذیرم.

چهارم: در مورد اینکه دیگران با سوء استفاده از بحث حجاب چه ظلم هایی که به دختران مظلوممان نکرده اند، من هم همدرد شما هستم اما به صرف این موضوع نمی توانم اعتقادات خودم را در وبلاگ شخصی خودم !!! به زبان نیاورم.

پنجم: احتراما «موسی به دین خود و عیسی به دین خود » را اصلا قبول ندارم. وقتی کسی را دوست داشته باشی و آدمها برایت مهم باشند حداقل کاری که باید انجام دهی این است که آنها را به چیزی که درست می دانی دعوت کنی (البته نه اجبار) و از چیزهایی که اشتباه می دانی برحذر بداری،اینکه می پذیرند یا نه اختیار با خودشان است.

ششم: اگر بنا باشد آیات قرآن و احادیث را به عنوان دلیل نپذیریم ضمن عرض احترام عرض کنم که با هم فصل مشترکی برای بحث نداریم. اگر قرار بر آخرت و معادی نبود من هم موافق هستم که حجاب را کاملا برداریم تا انسانها خودشان با هم کنار بیایند تا به تعادل برسند. اما دوست عزیز به نظر شما مردها وقتی به یک دختر خانم با لباس ... و آرایش .... و موهای باز و .... برخورد می کنند ( که این روزها تا دلت بخواهد در بین ما هستند) چه چیزی در ذهنشان می گذرد؟ بابت زیبایی و آراستگی آن خانم را تحسین می کنند یا اینکه ...؟ شاید بگویی که آن مردها بیمار هستند. اما فکر نمی کنی این بیمارها تعدادشان کم نیست؟! شاید هم ساختار روحی مرد چنین مقتضایی دارد؟! شما اگر در فضا ویروس پراکنده باشد ماسک نمی زنی؟! آیا حاضری مقدار زیادی پول را در یک کیسه نایلونی شفاف بگذاری و در خیابان راه بروی و بعد از سرقت آنها جامعه را به ناامنی متهم کنی؟! عقل سلیم در چنین جامعه ای چه حکمی می دهد؟ راستی طبق آمارها اراذل و اوباش و انسانهای شرور وقتی می خواهند دختر بی گناهی را طمعه کنند و آزار بدهند از کدام دسته بیشتر انتخاب می کنند: دخترهای محجبه و پوشیده یا دختران بی گناهی که تنها گناهشان کمی آرایش و ... است؟! نظرت درباره ی عبارت « دفع خطر احتمالی عقلاً واجب است» چیست؟ راستی شما اگر در محله تان دوبار دزد بیاید شب ها کمی محتاط تر نمی خوابید؟!!!

اگر روزی ما مردها انقدر باشرف و نیرومند شدیم که بتوانیم در مقابل آرایش و زیبایی دخترانمان عفت به خرج بدهیم، دخترها هر طوری که به خیابان بیایند ناپسند نیست. به نظرم بهتر است با واقعیات جامعه ای که در آن زندگی می کنیم کنار بیاییم. راستی شنیده اید که روانشناسان ( نه آخوندها و مذهبی ها) میل شهوت را سیری ناپذیر می دانند که اگر کنترل نشود تا مرز جنون انسانها را پیش می برد؟! (کاش می شد کمی راحت تر بحث کرد)

هفتم: در مورد ماجرای حضرت سکینه سندی که دارم برای خودم معتبر است (البته اگر به عوام زدگی و ... متهم نشوم) اما مطمئنا مورد قبول شما نیست. فقط یه مطلب عرض کنم: چطور بچه های چهار ساله می توانند حافظ کل دیوان حافظ و سعدی و قران... باشند، چطور بچه های هشت یا نه ساله می توانند نوابغ علمی دوران خود باشند اما اگر یک دختر چهار ساله بنا بر تربیت تمام خاندانش  (آن هم زیر تربیت آن زنهای خاص) یا حتی روی عادت کودکی اش روی حجاب حساس شده باشد عجیب به نظر می رسد؟!!

آخر : اگر دقت کرده باشید مخاطب من آن گروه از دخترانی هستند که اتفاقا به دین اعتقاد داشته و پایبند هم هستند و شعائر دینی را قبول دارند اما در مورد حجاب خیلی مقید نیستند. دختران محترمی که اعتقادی به این مبانی فکری ما ندارند مخاطب من نیستند. آنها خودشان می دانند و خدای خودشان.

پ.ن : برای صدمین بار عرض می کنم که هیچ ادعایی در زمینه دینداری ندارم


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 0:56  توسط کاظم  | 


عصر عاشوراء، بعد از این  که خون خدا در گودال قتلگاه جاری شد. عصر عاشورا بعد از این که اسبها بر روی پاک ترین جسم زمین تاختند و قطعه قطعه بر روی زمین انداختند...

زینب (س) در میان اجساد طاهر برگزیده ترین بندگان خدا، از لابلای بدنهای بی سر ، جسم برادر بزرگوارش را پیدا کرد و در آغوش گرفت... شروع کرد به نجوا کردن...

در میان مغازله های غمناک، زینب احساس کرد که نفس های محزونی در کنارش دمیده می شود.برگشت و نگاه کرد، «سکینه» بود. دختر شیرین زبان چهار ساله ی حسین... خاک آلود بود و آغشته به خاکستر خیمه ها. وقتی عمه را دید که جسم بی سر پاره پاره ای را در بغل دارد و با اشک چشم خون از بدنش می شوید، پرسید :

- من هو یا عمّتاه! (عمه جان! او کیست؟)

- هذا ابوک حسین. (این پدر تو، حسین است)

سکینه نفس هایش را رها و بر روی جسم پدر افتاد، غرق بوسه کرد و از اشک خود سیرابش کرد...

حدس می زنید اولین جمله ای که سکینه با جسم پدرش درد دل کرد چه بود؟

« یا ابتاه! انظر الی رؤوسنا المکشوفة»

( پدر جان ! به سرهای باز و بی معجر ما نگاه کن!)


دختری در کنار جسم بی جان پدرش که خاک و خون جسم دیگری از او ساخته است، بزرگترین دردش «حجاب» است. وقتی این روایت را شنیدم با خودم می گفتم : ببین در این چند سال کوتاه عمر سکینه، چقدر زینب و امام حسین برای این دختر از حجاب و اهمیت آن صحبت کرده اند که در این لحظات هم حساسیت آن را درک می کند»

یاد خیلی از دختران جامعه ی خودمان افتادم که به هر دلیل و اتفاقی حجاب خود را فراموش می کنند. با اینکه خیلی هاشان اهل خدا و دین هستند اما گویی «حجاب» را دیگر جزء دین قبول ندارند. «دلت باید پاک باشد، خدا با چهار تار موی سر کسی را به جهنم نمی فرستد». جمله ی خیلی از دخترکان دل پاک و سر باز دور و برمان است. نمی دانم قرار است چه میراثی از عاشورا به ما رسیده باشد؟!

بیشتر از این چیزی نگویم بهتر است. کاش درد سکینه درد ما بود.



+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1392ساعت 22:14  توسط کاظم  | 



آسمان چند روز می بارد و دوباره صاف صاف می شود

اما دل من می بارد و باز ابری تر می شود.

این روزها چقدر توده های مختلف غم 

به آسمان دلم می رسند.

یکی پس از دیگری

آسمان دلم میزبان همیشگی ابرهای فشرده است.

********

دلم گرفته بود سراغ "قیصر امین پور" را گرفتم:



پس کجاست؟

چند بار

خرت و پرت های کیف باد کرده را

زیر و رو می کنم:

پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارتهای اعتبار

کارتهای دعوت و عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رونوشت بخش نامه های طبق قاعده

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی

برگه ی رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام

.

.

.

پس کجاست؟

چند بار

جیب های پاره پوره را پشت و رو می کنم:

چندتا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه ی سیاه

صورت خرید خوار و بار

صورت خرید جنس های خانگی...

.

.

پس کجاست؟

یادداشت های درد جاودانگی؟

شاعر: قیصرامین پور




+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1392ساعت 23:41  توسط کاظم  | 

این مطلب رو یه دوست ناشناسی نوشتن و دلم گفت که مطالب زیر رو بنویسم:

سلام آقا.وقتتون بخیر.با اجازه یه سوالی می خواستم بپرسم-اگر مسیر درست بود-تلاشمون به اندازه-لیاقت موفقیت رو هم داشتیم ولی به دست نیومد چی؟حتما باید بگیم حکمت در این بوده ولی اگه یه نفر نخواد زندگیش با حکمت بگذره باید چیکار کنه؟اگه موفقیت از نظر یه نفر معنی دیگه ای داشته باشه اونوقت چی؟اگه یه نفر نخواد به سعادت حقیقی برسه و بخواد فقط دلشو به موفقیت های ظاهری تو دنیا خوش کنه چرا خدا می خواد زورکی اونو از راهش خارج کنه؟قرار نیست که همه مثل پیامبر ها باشن که رسیدن به خدا نهایت آرزوشون باشه خوب شاید بعضی ها آرزوهای دیگه ای هم داشته باشن که اتفاقا برای رسیدن بهشون به قدر کافی تلاش هم کرده باشن ولی وقتی ما نذاریم بهش برسن خوب نمی تونن تحمل کنن اونوقت اگه زیر بار تحمل این مسئله شکستن چی؟اگه زندگی براشون بی معنی بشه چی؟بعضی شکست ها هستن که دیگه نمی شه جبرانشون کرد مثل کنکور اونوقت در مقابل یه همچین شکستی چیکار باید کرد؟آیا تباه شدن عمر یک نفر رو میشه با حکمت خدا توجیح کرد؟ممنون میشم اگه جواب بدید.


 

مقدمه: اولا از اینکه توفیق این را دارم که شنونده و خواننده ی سوالات مهم و دغدغه های زیبای ذهن شما باشم خیلی خوشحالم. اما از همه ی دوستان عزیز می خواهم که پاسخ دادن من به سوالات را به حساب این نگذارند که من خودم را عالم و متفکر می دانم.خدا شاهد است که اینطور نیست. بلکه پاسخ دادنم اولا از سر احترام و ادب به مهمانان عزیز کلبه ام است و ثانیاً دغدغه های قشنگ شان باعث می شود تا در حد عقل ناقصم مطالبی را مطرح کنم شاید که جرقه ای شد برای ذهن مخاطب انشالله.

متن:

دوست عزیز مطالبی که بیان می کنم زنجیره وار به هم متصل است و امیدوارم مجموع آنها مفید واقع شود.  کمی حوصله کن و تا آخرش را بخوان و بعد هم کمی به آنها فکر کن.

اولاً: من احساس می کنم تصوری که شما از حضور خدا در زندگی ما دارید کمی نادرست است. اینکه خداوند دائما در همه ی امور ما مستقیما وارد می شود و بدون در نظر گرفتن تلاشها و خواسته ها و امیدهای ما خودش نتیجه ی کار ما را رقم می زند، تصور درستی نیست. خداوند دنیا را بر اساس علل و اسباب آفریده است، یعنی بر خلاف تصور ما در کار جهان این قانون های خلقت هستند که حاکم هستند. خداوند جهان را طوری آفریده است که اگر مقدمات موضوعی درست و کامل فراهم شود، حتما نتیجه ی مورد نظر پدید می آید. وقتی خودش دنیا را اینگونه خلق کرده است، دلیلی ندارد که هر روز در زندگی ما قانون جدیدی وضع کند و نگذارد ما با همه ی تلاشهایی که انجام می دهیم، به خواسته هایمان برسیم. این نشانه ی نقص و ضعف خداوند است که البته ما چنین اعتقادی نداریم. اتفاقا خداوند با آیات و سخنانش بارها گفته است که انسان از سعی و تلاش به هدف خواهد رسید. مخصوصا در امور دنیوی که خداوند و پیامبر(ص) و ائمه بارها بر تلاش و پیگیری دعوت کرده اند. (لیس للإنسان ما سعی – أنّ سعیه سوف یری) .یادمان باشد در دنیا خیلی عوامل بهم گره خورده هستند و آدمها در برآوردن آرزوهای همدیگر نقش دارند و ممکن است مه همه ی تلاشمان را انجام دهیم اما عوامل دیگر درست عمل نکنند.

دوما:
اصولا خداوند کسی را به زور به راه خودش هدایت نمی کند که اگر بنا بر هدایت اجباری بود که الان اوضاع جهان به این شکل نبود. اصلا شأن خداوند بالاتر از این است که بخواهد انسانهای ضعیفی مثل ما را به زور به سمت خودش بکشاند که بعد ما بیاییم و گلایه کنیم و از او انتقاد کنیم. خداوند انسانها را با نشانه ها و دلایل (عقل) و با پیغامها و سفارشاتش (انبیاء) هدایت می کند نه اینکه همه ی امور زندگی ما را به هم بریزد که مثلا ما هدایت شویم. آنقدر دلایل و نشانه ها و عبرتهای زیادی در اطراف ما قرار داده است که نیازی به اجبار ندارد. (لا یکلف الله نفساً الاّ وسعها- قد تبیَّن الرشد من الغیّ – إنّما أنت مذکّر لستَ علیهم بمصیطر)خداوند حتی اگر بخواهد کسی را هدایت کند به وسیله علل و اسباب هدایت می کند و راهها را به او نشان می دهد تا خود او انتخاب کند. خدا برای فرعون هم پیامبر فرستاد وگر نه همان اول تمام کاسه کوزه های او را به زور به هم می ریخت. خدا اگر می خواست به زور کسی را هدایت کند نمی گذاشت که گاهی بهترین بنده هایش از راه هدایت خارج شوند که البته شدند. هدایت اجباری که افتخاری برای خداوند ندارد.

حتما شنیده ای خداوند در قرآن یکبار پیامبر را نصیحت کرده است که چرا انقدر خودت را برای هدایت بعضی از مردم به سختی و دردسر شدید می اندازی، وقتی دلشان کور و کر است، بیش از این دلسوزی نکن. حالا همین خدا بیاید و برای هدایت ما تمام کارهای ما را بهم بریزد؟! آنهم خدایی که بارها ثابت کرده است که بیشتر از طریق لطف و احسان و نعمت هدایت می کند نه از طریق خرابکاری و زور. اینکه حکمت نیست اتفاقا جهالت محسوب می شود که خداوند از جهالت مبرّاست.

 

امیدوارم تا اینجا حوصله ات سر نرفته باشد.

سوما:

اما اینکه ما هر روز در ضمن هر کاری می شنویم و می گوییم "انشالله"، به معنی این نیست که خداوند هر کاری دلش بخواهد بدون هیچ اختیار و انتخابی از سوی ما انجام می دهد. اتفاقا خداوند اغلب به عنوان نیروی کمکی وارد میدان می شود. کمی به گذشته ها فکر کن و اتفاقات زندگی ات را مرور کن. خیلی از موارد پیش آمده است که ما تلاشمان برای رسیدن به چیزی کامل و مطمئن نبوده است اما خداوند به عنوان نیروی کمکی وارد میدان شده است و ما را به هدفمان رسانده. ما انسانها آنقدر ضعیف و ناتوان هستیم که اگر خداوند به کمک ما نیاید به خیلی از آرزوها و اهدافمان نمی رسیم. فقط مشکل کار اینجاست که یا مغروریم و فکر می کنیم خودمان همه چیز را به دست آورده ایم و یا اینکه غافلیم و اصلا متوجه حضور دست یاری خداوند در زندگی مان نیستیم. هر وقت کارها خوب پیش می رود فکر می کنیم نتیجه ی تلاشهای خودمان بوده و هر وقت کاری به سرانجام نمی رسد خیال می کنیم خدا و خلقتش چوب لای چرخ ما گذاشته اند. قبول کن که ما انسانها آنقدر در حق هم ظالم و نامرد و کم لطف و مخصوصا بی نطم و بی مسوولیت هستیم که اگر کسی بخواهد کاری انجام بدهد هزاران عامل برای موفق نشدن او وجود دارد که اگر خدا به دادمان نرسد تقریبا هیچ کاری به سرانجام نمی رسد. می خواهی کنکور قبول شوی، گیرم که تمام عزم خودت را جزم می کنی و هیچ وقتی را هدر نمی دهی و تمام سعیت را هم می کنی و کوتاهی از جانب تو سر نمی زند!!! اما:

1) در یک یا چند درس حساس معلم «کارنابلد» یا «بی نظم» یا «بی مسوولیت» داری و تو را آنطور که باید و شاید برای کنکور آماده نمی کند. (تازه ما خیلی وقت ها متوجه نیستیم کدام معلم خوب یا بد است) سر کنکور احساس شیء تازه ای در سرت می کنی!!!

2) کتاب تستی خریداری می کنی که توسط یک نویسنده کم سواد نوشته شده است (کم نیستند این کتابها) و تا آخر کتاب چندنکته ناقص یا غلط یاد می گیری و ناگهان سرکنکور ...

3) مدرسه ای داری که برای کنکور برنامه دقیق و مناسبی ندارد و با برنامه ریزی اشتباه باعث بهم ریختگی ذهن و وقت تو شده و انرژی تو را هدر داده و آرامش را سلب می کند ...

4) در خانواده افرادی هستند که مانع استفاده درست از وقت و زمانت می شوند ...

5) شب قبل از کنکور خوراکی مطمئنی!! خریداری می کنی که تولید کننده یا فروشنده ی بی انصافی آن را به تو رسانده و باعث می شود سر کنکور کمی احساس سر درد و دل درد و ...

6) مداد یا پاک کنی که خریداری کرد مرغوب نیست و باز هم بی انصافی فروشنده و تولید کننده آرزوهای تو را به باد می دهد.

7) شب کنکور بی خوابی به سرت می زند و صبح آمادگی مغزت کامل نیست...

8) گیرم سال کنکور همه چیز خوب پیش برود اما سالهای قبل چه؟ همه سابقه ی تحصیلی ات برای کنکور دادن مناسب بوده اند: «سواد ، تلاش، نمره، معلم ، مدرسه و...»

9) گیرم همه عوامل برای موفقیت اماده بوده اما آیا اصلا در این زمینه تو استعداد یا توان کافی را داری؟ یادت باشد که کنکور یک مسابقه یک نفره نیست بلکه باید با حریفان قَدَری مسابقه بدهی. آیا به اندازه آنها توان داری؟ آیا اصلا توان و استعداد تو در این زمینه است؟

با اینهمه عوامل بسیار مهم به نظرت اصلا خدا احتیاج دارد که برای موفق نشدن ما دخالت کند؟! یادمان نرود که من فرض کردم که خودمان هیچ کوتاهی و تقصیری نداشته باشیم که هرگز اینطور نیست.

اتفاقا خداوند در این مواقع به داد ما می رسد و در خیلی از موارد دست ما را می گیرد و جای خالی بعضی از عوامل را برایمان پر می کند اما به همان دلیلهایی که در بالا اشاره کردم، خداوند ، خدای رقبای ما نیز هست و به آنها نیز به اندازه تلاش و توکلشان یاری می رساند.

اتفاقا من اعتقاد دارم به دلیل بهم ریختگی و بی نظمی و بی مسوولیتی که در ما آدمها وجود دارد، جای خیلی از چیزها در زندگی ما تغییر کرده است و بسیاری از انتخابهایمان نادرستند و بعد شکست هایمان را به گردن خدا و تقدیر و ... می اندازیم. مسیر اشتباه را می رویم و دلمان می خواهد حتما به آن برسیم و توقع داریم تمام خلقت به دادمان برسد. مثل "لاک پشتی" که دوستی با پرندگان در او آرزوی پرواز به وجود آورده است و تمام همت و توانش را به کار می برد تا پرواز کند... اما زندگی لاک پشت همراه پرندگان از همان ابتدا غلط است!!

حرف آخر:

دلم میخواد اینجا رو صمیمانه بنویسم. دلم می خواد بگم نگاهت به این خدای مهربون و بزرگ اشتباس. یه چیزی می گم بهت بر نخوره! اتفاقا خدا در زندگی آدمهایی که دوسش ندارن و به اون اعتقادی ندارن زیاد هم دخالت نمی کنه و اونها را به دنیا و قانونهای دنیا واگذار می کنه. اتفاقا خدا وقتی با کسی خیلی دوست باشه زیاد تو زندگیش سرک می کشه و دائما با نشونه های مختلف باهاش حرف میزنه و وجود خودش را یادآوری می کنه. هر چی با خدا بیشتر دوس باشی بیشتر تو را در اختیار خودش می گیره و کمتر اجازه میده که با اشتباهات خودت ازش دور بشی. بابت هر اشتباهی زود به سختی می اندازتت و بهت پس گردنی میزنه تا حواست جمع بشه. رابطه ی خدا با دوستان صمیمی ش اینجوریه. گاهی هم سر کارشون می ذاره. مریضشون می کنه، به دردس میندازه اما اونایی که دوست خدا باشن معنی این کارها رو می فهمن و لذت میبرن اما ما آدمهای عادی دلخور میشیم. اتفاقا یادت باشه خدا اگه احساس کنه از اینکه تو زندگیت دخالت میکنه ناراحت میشی، از زندگیت کم کم میره بیرون و تو رو به دنیا و قانونهای دنیا واگذار می کنه و میگه حالا بچسبین به دنیا و خواسته هاتون تا ببینم به کجا می رسین تا ببینم می فهمین حضور من در دراز مدت باعث آرامش خودتون و جامعه تونه نه مایه دردسر. خدا انقدر خودش رو کوچیک نمی کنه که مانع رسیدن ما به آرزوهامون بشه و سد راه آدمهای کوچکی مثل ما باشه. رو راست باشیم و خودمون رو خیلی هم تحویل نگیریم که فکر کنیم انقده با خدا رفیق شدیم که در هر لحظه ای ما رو به زور به سمت حکمت خودش هدایت می کنه و جلوی خواسته های نابجای ما وامیسته. خدا میگه اگه تو زندگی خوشیختی میخوای دستت رو بده به من تا برسونمت فقط صبر و طاقت داشته باش. اگر نمیخوای که بفرما! راه بازه و جاده دراز. ولی ... قهر خدا بدترین عذابهاس. کمی دعاهای امامها رو بخون. ببین چقدر نگرانند از بی توجهی خدا. برای همین با التماس و زاری می گفتن که « الهی لاتکلنا علی انفسنا طرفة عین ابداً»

من از آن روز که در بند توام آزاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1392ساعت 16:30  توسط کاظم  | 

همه ی ما در هر روز زندگیمان مشغول انتخاب کردن هستیم. بعید می دانم که روزی در زندگی کسی باشد که بدون "انتخاب" گذشته باشد. این انتخابهای آگاهانه و نا آگاهانه هستند که به زندگی ما خط می دهند و ما را به سمت و سویی می برند که برخی از ما از وضعیتی که داریم راضی و برخی هم ناراضی هستیم. اگر یکبار دیگر به وضعیت زندگی مان با دقت نگاه بیندازیم و البته کمی هم منصفانه به خاطرات گذشته مان مراجعه کنیم مطمئنا نتیجه می گیریم که حال و احوال امروز ما نتیجه ی انتخاب های کوچک و بزرگی است که در گذشته انجام داده ایم.انتخابهایی که گاهی آنقدر کوچک و کم اهمیت به نظر می رسیدند که ما باورمان هم نمی شد که روزی ما را به اینجا برسانند.

اصولا انسانهای موفق کسانی اند که درصد انتخاب های آگاهانه و با دقتشان بیش از سایر افراد است. وقتی پای صحبت آدمهای موفق می نشینم می بینم که در زندگی شان انتخاب هایی داشتند که من هیچ وقت آنها را جدی نگرفته بودم و الا من هم به همان توفیقات و یا شاید بیشتر از آن دست پیدا می کردم.

از مصیبتهایی که ما گرفتارش هستیم، این است که در جوی آبی که اجتماع نام دارد بی اراده در حرکتیم و می برد ما را "آنجا که خاطر خواه اوست". انتخاب رشته و دانشگاه و مدرسه و دوست و کار و... را خیلی سرسری و بی هدف انجام می دهیم و بعدها به مشکلاتی دچار می شویم که روزگار را به کام خودمان تلخ می کند و دائم غر میزنیم و منفی بافی می کنیم. مثل راننده ای که به اشتباه راهی را انتخاب کرده و تا آخر مسیر از ناهموار بودن جاده گلایه می کند و بد و بیراه می گوید و اصلا یکبار هم به ذهنش نمی زند که " مگر کسی مجبورت کرده بود که از این جاده بیایی؟!!"

سرمان را پایین انداخته ایم و درس میخوانیم به امید آنکه شاید این امواج خروشان خودشان ما را به ساحل آرامش برسانند. حوصله اش را هم نداریم که کمی بایستیم و با خودمان خلوت کنیم که " به کجا چنین شتابان؟!" خودم را مثال می زنم. در دبیرستان نمونه رشد درس خواندم بی آنکه فکری برای آینده داشته باشم. مدرسه نمونه بود و بودن در آن افتخار! حالا به اینکه این مدرسه اصلا به کار من میاید یا خیر اصلا فکر نمی کردم. با تلاش فراوان برای کنکور زحمت کشیدم و اتفاقا ظاهرا! موفق هم شدم و با رتبه ی خوب وارد دانشگاه تهران شدم. اما همان سال اول متوجه شدم که اینجا جایی نیست که من دنبالش بودم. به خودم آمدم. رفتم دنبال معلمی و آن هم معلم زبان عربی. الآن با اطمینان و بدون غرور می گویم که من اگر از همان ابتدا در رشته زبان و ادبیات عرب وارد دانشگاه می شدم الان یکی از بهترین اساتید این رشته بودم ( با توجه به عشق و علاقه و استعدادی که در خودم دیدم). حالا حکایت خیلی از ما همین است. تازه  فرق من با بعضی ها این است که من ظاهرا در همان رشته ریاضی فیزیک هم آدم موفقی به نظر می آمدم حالا بماند که بعضی ها، با تمام وجود در مسیر اشتباه خود می تازند و با همه ی شکست ها و دردسرهایی که برایشان پیش آمده متوجه نمی شوند " آخه آدم عاقل یه کم فکر کن شاید اصلا این مسیر، راه تو نیست، دنبال دور برگردون باش". اما دریغ از عادتهایی که مثل وزنه به پاهای اراده مان زنجیر شده اند و حرفهای مفت دیگر که دستهای جرأتمان را بسته اند.

بسیاری از اطرافیانم هستند که چند سالی را در دانشگاه درس خوانده اند و بعد متوجه شده اند که "ای دل غافل، به بیابان زده ایم" و بعد تازه تصمیم به تغییر مسیر گرفته اند. و چقدر عمرها که در این راه باطل خرج می شوند. آنهم " با این عمرهای کوته بی اعتبار"!

تاسف بارترین قسمت قضیه انتخابهایی است که بعضی از دوستان و آشنایان در زمینه ازدواج دارند. با عرض معذرت چقدر کودکانه و ساده لوحانه انتخاب می کنند و چقدر ساده با زندگی خوشان بازی می کنند.

اما بعد ...

این روزها گرفتار انتخاب هستم.انتخابی که هر سال انجام می دادم و دغدغه ی خاصی برایم نداشت اما امسال نمی دانم چه مرگم شده است که اینقدر ذهنم را درگیر خود کرده و "گاهی ذهنم دلش ویلچر می خواهد". برای ما دبیرهایی که با کنکور سروکار داریم ماه دی و بهمن ماههای حساسی است. چون معمولا مدارسی را که سال بعد باید برویم، همین روزها "انتخاب" می کنیم. و حالا من مانده ام و انتخابهایم.

امسال من در مجموع 7 مدرسه می روم که می توانم بگویم به لطف خدا در همه ی آنها نتیجه ی بدی نگرفتیم. اما برای سال بعد دو تا از آنها را قطعا نمی خواهم بروم چون واقعا دلم راضی به ماندن نمی شود. یک مدرسه دیگر را هم بعید می دانم به توافق برسیم چون شرط و شروط سختی در ذهن دارم که قریب به یقین نمی پذیرند.

راستش را بخواهید به لطف خدا وضعیتم به شکلی هست که انشالله دغدغه ی پر شدن وقتم را نخواهم داشت اما من دلی دارم که با هر مدرسه و هر شرایطی راه نمی آید. و مشکل همین است که نمی دانم باید مثل همه ی سالها به دلم رجوع کنم یا نه دنبال منافع به حقّ خودم باشم و دلم را به بهانه هایی راضی کنم.

من هم مثل خیلی از آدمها و شاید بیشتر از خیلی ها با دل و احساسم زندگی می کنم. وقتی در مدرسه ای هستم که احساس می کنم بچه ها من را حداکثر فقط به عنوان یک دبیر خوب قبول دارند و همه ی احتراماتی که در ظاهر برایم قائل هستند بخاطر تدریس نسبتا خوب و پیگیری هایی است که دارم، دلم می گیرد. وقتی گاهی از یکی دو نفر برخوردهایی می بینم که احساس می کنم "رنج بیهوده می برم" دلسرد می شوم. وقتی در فلان مدرسه در چشمان یکی دو نفر از بچه ها خودم را به شکل ابزار می بینم دلگیر می شوم.

حالا مانده ام که انتخابهای سال بعدم را طبق معمول با سامانه های دلم انجام بدهم یا نه، تغییر رویه بدهم و فقط دنبال نتیجه باشم و پول خوب بگیرم و کار خوب تحویل بدهم.

پ.ن : چقدر گفتن و نوشتن قسمتهای آخر این مطلب سخت بود.از سوء تفاهم های احتمالی می ترسم.

اللهم أنت تعلم شدة ضعفی تدبیراً و

 لایعلم الغیب الا أنت

فوفِّقنا لما تحب و ترضی و

 اجعل عواقب امورنا خیراً

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1392ساعت 1:30  توسط کاظم  | 

یه دوست عزیزی پیغام گذاشتند و این مطالب رو فرمودند:

سلام.
چند وقتیه که دارم به باورها و اعتقاداتم فک میکنم.میخوام بدونم اگه پدر و مادرم مسلمون نبودن و یا تو یه کشور دیگه بودم بازم نماز میخوندم؟بازم محرما سیاه میپوشیدم؟یه سری آدما که تا حالا اسم اسلام رو نشنیدن از قافله جا موندن؟و ...
مگه حسین چه فرقی با این همه آدم که به بدترین شکل سر اعتقاداتشون کشته شدن داشت؟
علی اصغر چه فرقی با بچه های کوچیکی که تو بمب بارون کشته شدن داشت؟
چرا نمازم رو باید به عربی بخونم...و خیلی چیزای دیگه...خلاصه داغونم.میتونین کمکم کنین؟



اما جوابی از بنده :

در ابتدا باید اعتراف کنم که من نه عالم دین هستم و نه عامل آن. پس لطفا حرفهای مرا به این حساب نگذارید که من چقدر انسان شریف و وارسته ای هستم و ... که من بهترین و مطمئن ترین مثال برای آیه شریفه­ ی «أتأمرون الناس بالبرّ و تنسونَ أنفسکم» هستم. که کاش خداوند هدایتم کند و از کسالت و رخوت دورم کند. اما قول می­دهم و سعی میکنم حرفهایی را به زبان بیاورم که به درستی آنها اعتماد و اطمینان دارم.

به نظر من مهمترین علت بسیاری از سوالات و شکیاتی که درباره ی خداوند و دستوراتش به ذهن ما می افتد، نداشتن شناخت صحیح از خداست. با اطمینان و یقین کامل می­گویم خدایی که در درون قرآن و کلام ائمه و دعاهای معصومین است با خدایی که ما این روزها از پنجره­ی مات و آلوده­ی مردم روزگارمان شناخته ایم تفاوت دارد. خدایی که ما می­شناسیم هیچ نسبتی با خدایی که خالق آسما­نها و زمین است ندارد. خدایی که ما میشناسیم نوع دیگری از شیطان است که رخت خدایی به تن کرده تا ما را از عبادت و پرستش خدای حقیقی باز دارد. آیت الله بهجت (ره) می فرمودند: « بارها گفته ام و بار دگر میگویم کسی که بداند "هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست" نیاز به هیچ وعظی (نصیحتی) ندارد»

مشکی اصلی اینجاست که شیطان ما را فریب داده و به عبادت خدایی مشغول کرده است که ساخته و پرداخته ی ذهن خودمان است و این دقیقا همان بت پرستی است.تنها فرقش این است که بتهای ما در درون ذهن ما هستند و از سنگ و چوب نیستند. و این موضوع چقدر کار را سخت تر می کند چرا که شکستن بت های چوبی و سنگی که جلوی چشم بودند بسیار ساده تر بود. نشانه اش این است که همین الان بسیاری از ما باور نداریم که خدایی که می پرستیم آن خدای یکتای حقیقی نیست و حتی حاضر نیستیم برای نفی یا اثبات آن وقت بگذاریم. در قرآن آمده است که «أفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ » (آیا ندیدی کسی را که خواسته های خود را خدای خود گرفت)

شاید در دلت می گویی که این حرفها چه ارتباطی به سوالات من دارد. من که به خدا ایمان دارم ... اما به نظر من باید همین جای کار یک علامت سوال بزرگ بگذاریم. کدام «خدا» ؟! ما خدا را از روی چه چیزهایی شناختیم؟ از روی آنچه پدران و مادرانمان از کودکی در ذهن ما کردند؟ از روی حرفهای این و آن؟ از روی حرفهای انسانهای به اصطلاح مطلع اطرافمان؟ بعید می دانم ما در زندگی مان وقتی برای شناخت خدا گذاشته باشیم.

اگر خدای واقعی را پیدا کنیم بسیاری از مجهولات ذهنمان برطرف خواهد شد. اگر خدای واقعی را بشناسیم خواهیم فهمید که "چرا خدا در مقابل این همه ظلم و ستم و فقر و ... که در جهان هست هیچ اقدامی نمی کند؟ " چرا خداوند می ایستد و اینهمه اتفاقات دردناک جهان را تماشا می کند؟" یا "خداوند با انسانهایی که در گوشه های دنیا زندگی می کنند و هیچ خبری از اسلام ندارند چطور رفتار خواهد کرد؟" گناه آنها چیست که خبری از اسلام به گوششان نرسیده است؟! اصلا این خدا چرا نماز و روزه و حج و ... و حجاب را واجب کرده است؟ چرا باید از مالی که با تلاش و زحمت به دست آورده ایم خمس و زکات بدهیم؟ و صدها سوال دیگر که ذهن بسیاری را مشغول کرده است و بی جواب مانده.

مذهبی که ما داریم مانند خانه ای است که با خس و خاشاک درست شده است و تنها ما را از آفتابی ملایم حفظ می کند و با وزیدن باد یا باریدن بارانی یا رعد و صاعقه ای بی پایگی اش معلوم می شود و البته چه برسد به وقتی که طوفانی یا سرمای شدیدی فرا برسد.

اما ارتباط امام حسین (ع) با سایر کشتگان مظلوم. اینجا هم باید بگویم که ما اسیر سنتها و جاهلیت های خودمان هستیم. اولا "امام حسین" یک شخص نیست بلکه یک رمز است. یک رمز میان خدا و هر که محرم راز شود. متاسفانه حادثه ی کربلا برای ما تبدیل شده است به فاجعه ای تلخ برای افرادی شریف که دل انسان را به درد میاورد و چشم او را به اشک می کشاند اما حقیقت چیز دیگری است. کربلا یک اتفاق برای یک گروه نبود. بلکه نوع دیگری از وحی خداوند بود برای هدایت انسانها. انسانهایی که خداوند از هدایتشان بوسیله قرآن مکتوب، نا امید شده بود. و امام حسین حامل این وحی بود و شرافت امام حسین به این بود که چنین وحی سنگینی بر او نازل شد و او بی کم و کاست آن را ابلاغ و اجرا کرد. " لو انزلنا هذا القرآن علی جبلٍ لرأیته خاشعا متصدعا من خشیة الله و تلک الأمثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون"

اگر امام حسین را تنها یک کشته ی مظلوم بدانیم حرف شما درست است،بله او با بسیاری از کشتگان مظلوم عالم تفاوتی ندارد. اما کشته شدن امام حسین یک چراغ هدایت بود، چراغ هدایتی که بعد از قرنها هنوز رونگر راه میان انسانهاست تا خدا ... و البته هر کس با کشته شدنش عامل هدایت انسانها شود در مرتبه ی حسین است.

حال اگر همین رمز گشایی را ادامه بدهیم میرسیم به ابوالفضل، میرسیم به علی اکبر ، می رسیم به علی اصغر و... و می رسیم به زینب (س) و اینجا که برسی باید تمام قد، قامتت را خم کنی در مقابل عظمت این حاملان وحی. اینها تنها گروهی از کشتگان و مظلومان نیستند بلکه همگی دست به یاری حسین دراز کردند تا در این کار بزرگ نقشی داشته باشند. اصلا برای همین است که زینب درباره ی روز عاشورا می فرماید "ما رایت الا جمیلا" مگر نعوذ بالله زینب احساسات نداشت که درباره ی تکه تکه شدن خاندانش چنین حرفی بزند؟! این جمله وقتی معنا دارد که زینب تماشاگر این رسالت حسین باشد و ببیند که حسین و یارانش به چه زیبایی این پیغام را از خداوند دریافت کرده و به بشریت رساندند.

کاش دوباره یادمان بیاید که محرم چیست؟ تنها سالروز شهادت امام حسین است یا روزی است در ادامه ی «عید غدیر» ؟ اگر برای امام حسین سیاه می پوشیم یا عزاداری می کنیم تنها برای ابراز غم نیست. و چه ساده و نادان هستند آنهایی که ما را مسخره می کنند که "بعد از 1400 سال برای یک اتفاق گریه می کنید" ! ما سیاه می پوشیم تا این اتحاد و هم لباسی خاطره ی کربلا را از یادمان نبرد، نه خاطره ی شهادت امام حسین را بلکه سالروز نزول وحی ای سخت و سنگین را گرامی می داریم . سالروز هدایت دوباره انسانها را زنده می کنیم تا دوباره در بی راهه های غفلت گمراه نشویم. متاسفانه کربلا و ماجرای آن برای ما تبدیل به داستانی غمناک اما بی مغز شده است که هر سال ان را دوباره می خوانیم و چیزی دستگیرمان نمی شود و کم کم به اصالت و کارکرد آن شک کرده ایم.

اینکه ما در این گوشه عالم با امام حسین آشنا هستیم اما مردم نقاط دیگر دنیا با ایشان ناآشنا هستند نشانه ی مسوولیت نشناسی ماست. نشانه ی این است که ما غرق زندگی حیوانی خودمان هستیم و فراموش کرده ایم که هر انسانی وظیفه ای فردی دارد و وظیفه ای اجتماعی. با بهانه های مختلف از زیر بار این موضوع شانه خالی می کنیم. اگر آنها بی خبرند بخاطر سستی و تنبلی ماست. بخاطر حماقت ماست که تمام توانمان را برای اداره ی زندگی روزمره خود گذاشته ایم و به دست اوردن روزی را دست اویزی کرده ایم برای غفلت از سایر انسانها. نمی دانم جمله ای را که از یک متفکر بزرگ مسیحی در مترو نوشته شده بود را خوانده اید یا نه. می گوید " اگر ما در دین مسیحیت شخصیتی مانند حسین داشتیم، در تمام دنیا برای او مجالس عزا پر می کردیم و بوسیله او تمام مردم دنیا را به مسیحیت می خواندیم" (نقل به مضمون). اما ما با حسین چه کرده ایم؟!

فکر می کنم برای بقیه سوالاتی هم که فرمودید از همین جا می توان شروع کرد و به جواب رسید. اما اصل حرف همان است که ابتدا گفتم، ما بت پرستان مدرن هستیم و بتهای ما آنقدر پیچیده شده اند که گویی با خدای حقیقی مو نمی زنند.

والسلام

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1392ساعت 1:48  توسط کاظم  | 

وقتی می­ بینم که چه انسان­های شریف و پرقدری به اینجا سر می­ زنند هم بسیار ذوق زده می­ شوم و هم کمی می­ترسم. ذوق زدگی­ اش که کاملا دلیل واضحی دارد اما ترسم از این است که این نوشته­ های بی سر و ته که گاهی تا همسایگی "یاوه" پیش می­روند وقت و حوصله چه آدم­های شریفی را به هدر می دهند که روزی روزگاری ، آنجا که همه چیز به ترازوی محاسبه می­رود، کفه­ ی خسارتم را سنگین­ تر می­کند.

این هفته به لطف خدا به شدت بیمار بودم. چند سالی بود که این طور بیمار نشده بودم. زمین گیر و خانه نشین. آنطور که حتی برای دوا و درمان هم به زور توسل و توکل و تحمل از خانه بیرون آمدم. می­ گویم "به لطف خدا" چون بیماریهایی از این دست که چند روزی آدم را از دنیا و بازارش بیرون می­ کشند جز لطف اسم دیگری ندارند. وادارت می­ کنند که ساعتی هم از فکر و خیال سراب­ وار بیرون بیایی و کمی هم دل بدهی به آنجایی که صاحب دل چشم انتظار است. می­ گویم لطف خدا، چون بابت چند روز بیماری و تب و لرز به قول پیامبر عزیز اسلام (صلواتی بفرستید جای دوری نمی­رود) گناهان آدم مثل برگ خزان می­ ریزد. بگذریم که درخت گناهان ما ، "همیشه بهار" است!

این ماه یک اتفاق جالب برایم افتاد. یک گناه خاص را دو سه مرتبه­ ای تکرار کردم. بیچاره شیطان، هنوز پیشنهاد نداده من تا ته خط می­رفتم. دقیقا هر بار که آن گناه را انجام می­دادم اتفاق بدی برایم می­ افتاد که مثل روز روشن بود که نتیجه­ ی دلخوری خداوند است. یکی دو مرتبه­ ی اول، آن اتفاق تنبیه سختی نبود و من با اینکه می­ فهمیدم زنگ هشدار خدا به صدا درامده است به حکم "تسویف" باز هم در موعد مقرر پای بساط همان گناه بودم. اما در مرتبه­ ی آخر ( می­ گویم آخر، چون هنوز دوباره جرأت نکرده­ ام که تکرار کنم) چنان اتفاق سختی برایم پیش امد که فهمیدم خداوند هشدار آخری است که می­ دهد. چند روز پای لرز آن خربزه­ ی کذایی نشستم و خوب هم لرزیدم. هم خیلی ترسیدم و هم خیلی خوشحال هستم. خیلی خوشحالم چون وقتی خدا زود حالت را می­گیرد یعنی از تو ناامید نشده است. یعنی هنوز به بازگشتت امید دارد. یعنی حواسش به تو هست. این یعنی هنوز می­توانم صدایم را به خدا برسانم. همیشه از روزی باید بترسم که گناه کنم و هیچ اتفاقی نیفتد. این یعنی "هر غلطی می­خواهی بکن تو با ما هیچ نسبتی نداری، دیدار ما به قیامت" فکر کنم بیان خداوند چنین چیزی بود " الیوم ننساکم کما نسیتم ..."

راستی اربعین نزدیک است. چقدر این عدد "اربعین" در دین اسلام رمز و رموز دارد. مطلع بسیاری از عاشقانه هاست. زینب ( آنقدر اسمش عظمت دارد که صلواتی هدیه اش کنیم) در راه است. پر از تب و تاب... پر از حرفها و داستانهای عجیب... پر از شنیده­ ها و نگفته ها... مثل رودی که دوباره به دریا بازمی­ گردد ... زینب دل­نگرانی­ های بسیاری دارد ... کاش حسین ( سلام خدا بر حسین خدا) سراغ همه را نگیرد ... کاش قصه خرابه ....

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1392ساعت 23:56  توسط کاظم  | 

بعدظهر امروز افسارم مطلقا به دست شیطان بود. کارهایی کردم که سالها کسی از من ندیده بود. حتی شیطان هم شوکه شد. التماس پیرمردی را برای اینکه با پسرش کاری نداشته باشم نمی پذیرفتم. می لرزید و خواهش می کرد اما من سنگ شده بودم. حتی فریاد شیطان را هم شنیدم که می گفت دیگر بس است اما من ... عرش می لرزید و من سنگ شده بودم.

هر چه توانستم و ممکن بود بار آن جوان 27 ، 28 ساله کردم . چیزی گفت که من با عصبانیت تمام به گوشش سیلی زدم. گوشی تلفنش را با تمام قدرت به زمین کوبیدم و بد و بیراه نثارش کردم.

به فرد دیگری که در ماجرای امروز تقصیری داشت زنگ زدم و هر چه می توانستم گفتم. صدایم آنقدر بلند بود که تا صدها متر شنیده می شد. بی هیچ اغراقی...

همه ی اینها از من سر زده بود... تمام اطرافیانم میخکوب بودند. سالها بود کسی اخم مرا هم ندیده بود چه برسد به این حالات...

همه این ها یعنی گاهی شیطان دلش می خواهد به خدا ثابت کند که " من با بنده هایت کاری می کنم که تو با تمام خداییت نمی توانی جلوی آن را بگیری" و من خدا را پیش شیطان ضایع کردم.

همه ی این اتفاقات بخاطر مادرم بود. بخاطر اینکه باعث شده بودند اشکهای مادرم بریزد. و من دیوانه وار عصبانی شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1392ساعت 23:42  توسط کاظم  | 

ما انسانها گاهي چقدر حقير مي شويم.  گاهي همه انسانيت خود را فراموش ميکنيم، به هواي يک هوس حيواني ! هنوز خودمان و ارزشمان را درست درک نکرده ايم، الماس ميتوانيم باشيم اما خودمان را هرجا که مي شود ،دستفروشي مي کنيم.

کاش مي توانستم از شر زبانم خلاص شوم. اين روزها انقدر که زبانم بين من و خداي من فاصله انداخته، شيطان نمي توانست. حتي فکرش را هم نميکرد. دل و دينم قرباني زبان هستند.نه گرفتار واژه کاملي نيست براي اين فاجعه، بهتر ا ست بگويم، دل و دين نحفيم عاجز  شده اند. 

لحظه اي از  زبانم غافل  مي شوم بزرگترين گناهان ممکن را انجام ميدهد. و هيچ رحمي به من و قبر و قيامت  من نمي کند.از هر کس و هر چيز که مي خواهد حرف مي زند، نه ابروي کسي برايش مگوست نه اعتباري.  به خودم که مي ايم مي بينم ساعاتهاست عالم و ادم را به بدي ياد کرده بي انکه لحظه اي به دلم فرصت دهد که عيبهاي خودم را گوش زد کند.به هيچ عزيزي هم رحم نمي کند . به خود خدا قسم مي دانم که زبانم مرا به جاهايي از جهنم خواهد برد که کفار و جنايتکاران هم راه به ان ندارند.خدايا خودت خوب مي داني که من ديگر توانايي لگام زدن به اين زبان  بي حياي بي پروا را ندارم. خودت شاهدي که  بي هيچ ابايي علم دشمني با تو  و  دوستان تو برافراشته است. خدايا خودت بهتر از من  مي داني که اگر مهارش نکني  چه سرنوشتي را برايم رقم مي زند تو عالم به غيب و نهاني.

خدايا زبانم من را مستاصل و نااميد کرده، ياري است از ياران شيطان  که در وجودم خانه کرده، چ دوستي ها که بخاطر او از بين رفته و چه دروغها که از شکم او زاييده  شده، و چه ابروها که تفريح او نبوده است. امان امان از ابرو. خدايا رحم کن... از ابروي ديگران مي ترسم که خودت فرمودي از کعبه ات عزيزتر است. خدا ابابيل نجاتت را براي شکست  ابرهه ي زبانم بفرست که من اسير او شده ام. خدا موسای کلیمت را برای هدایت فرعون زبانم مبعوث کن که "انا ربکم الاعلی" سر داده است.

خدایا من از عاقبتی که زبانم برایم رقم زده است می ترسم.


+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1392ساعت 6:59  توسط کاظم  | 

دوست عزیزی به نام "پ" امر کرده بود تا درباره "حرفهایی که برای نگفتن" هستند، چیزی بنویسم. حرفهایی که برای نگفتن هستند را نمی شود گفت اما درباره ش چیزهایی به ذهن قاصرم می رسد که اطاعت امر میکنم و می نویسم.


سوال سختی است، از آن دسته سوالهایی که جوابش را می دانی و نمی دانی! می دانی و نمی توانی! «حرفهایی که برای نگفتن است» اگر قابل شرح بود که "برای نگفتن" نبود. گفتنش یعنی دیگر برای "نگفتن" نیست. اما تلاشم را می کنم... انشالله که قبول افتد.

حرفهایی که از جنس خودت هستند، برای تو آفریده شده اند، در تو شکل گرفته اند و فقط با تو زندگی می کنند. اگر بخواهی یا تلاش کنی که آنها را در قالب زبانی بیاوری که دیگران هم بفهمند باید عوضشان کنی و وقتی عوضشان میکنی دیگر آنی نیستند که در تو بودند. اگر بخواهی انها را درست به بیان دراوری، باید اول تمام دل و روح و فکر و ایمانت را برای طرف مقابل مجسم کنی، باید روح خودت را در طرف مقابل بیابی تا همانهایی را که منظور توست او هم درک کند و این محال است. حرفهای نگفتنی پاره های دلت هستند که تو به شکل کلمه دراورده ای! و نمی توانی پاره های دلت را به هرکسی بدهی. و اینجاست که احساس غربت می کنی و حرفها را در خود نگاه میداری. اینجاست که کنج خلوتی در گوشه ی دلت میسازی و این حرفهای ناب و یگانه را در آنجا ذخیره می کنی. به امید روزی که روحی از جنس خودت پیدا کنی و اینهمه درد را قسمت کنی. آری حرفهای نگفتنی از جنس درد هستند و دردها خریداری جز "خدا" ندارند.

دردهای آدمها سرمایه های او هستند. دردهایی که شریف تر از آن هستند که پای هر طبیبی به دنبال درمان باشند که درمان تمام دردها پیش خداست.  و هر چه به خدا نزدیکتر باشی دردهایت بیشتر بوی خدا را می دهند.

دردم نهفته به زطبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند.

یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1392ساعت 0:48  توسط کاظم  | 

بالاخره مجبور شدم کاری را که نباید، انجام دهم. یکی از بهترین مدارسی را که از تابستان با بچه های سال چهارمش کلاس داشتم رها کردم. خیلی خیلی با خودم کلنجار رفتم تا توانستم زیر بار چنین کاری بروم. راستش را بخواهید کم آورده بودم. فشار کاری بسیار زیاد باعث شده تمرکز لازم را روی این مدرسه نداشته باشم. بچه های بی گناه آنجا حق داشتند معلمی سر کلاسشان بیاید که بفهمد دارد چکار می کند.

بچه های این مدرسه بسیار قوی بودند اما نه در عربی. بخاطر اتفاقات عجیب و غریبی که سالهای قبل برای این پایه رخ داده بود، تقریبا چیزی از عربی البته در سطح کنکور نمی دانستند. اگر آرامش و تمرکز داشتم به لطف خدا می توانستم از این بچه ها غولهایی برای کنکور عربی آماده کنم، اما چه کنم که خریّت امسال من قصه ایست شنیدنی.

از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد اما آمادگی ذهنی اش را نداشتم. گرفتاریهای بسیار زیادم در امسال باعث شده فقط برای چند مدرسه ی معدود بتوانم برنامه ریزی و فعالیت داشته باشم.

البته شنیدم آن مدرسه به جای من از استاد "خاکبازان" قرار است استفاده کنند، وقتی این موضوع را شنیدم خیلی خوشحال شدم. حرارت دلم کمی فروکش کرد. و از آخر و عاقبت کاری که کرده بودم خیالم راحت شد. استاد خاکبازان که جزء انگشت شمار اساتید مسلم کنکور عربی است، خوب می داند با این بچه ها چطور کار کند که به اوج برسند.

کاش بودید و لحظاتی را که من در منزل هستم تماشا می کردید، دریای آرامش هم که باشید از دیدن نگرانی ها و سردرگمی های من مواج و طوفانی می شدید.

با تعریف زندگی مشکل پیدا کرده ام. فلسفه اینهمه کار کردن را درک نمی کنم. خوب می دانم که قرار نبود پا به پای آفتاب از صبح تا غروب پلکهایم از سنگینی، کار کنم. گرچه دل سپرده ی تدریس و معلمی هستم اما احساس می کنم ربات وار دارم کار می کنم. دغدغه های زیبای زندگی ام لاجرم متروک شده اند. بودن در کنار خانواده ، موسیقی، مطالعه، گپ زدن با خدا ، گردشهای بی هدف در خیابانها و ... و حتی همین نوشتن که شراب روح من است هم فراموش شده اند.

چه خوب فرموده اند که "کلّ شیء یرخص اذا کَثـُرَ » و من لحظه های عمرم را بی حساب به دست باد داده ام. 

البته هنوز کاملا آرام نشده ام. یکی دیگر از مناصبی که دارم هم هنوز چوب لای چرخ دلم می گذارد. باید به خودم جرأت بدهم که آن را هم کنار بگذارم تا بتوانم دوباره با عشق و شور همیشگی ام در کلاس حاضر شوم. تا بتوانم دوباره آنی باشم که به لطف خدا همیشه بودم.

احساس می کنم باید برید، گاهی باید برای جراحی دست به کار شد و ریشه ی ترسها را برید. عمر کوتاهی که ما داریم توان این همه رنج را ندارد. باور نمی کنم که خدا روزی ما را در این همه جان کندن قرار داده باشد. امام علی می گوید : « اگر به دنبال دنیا بدوید از شما روی می گرداند و اگر از دنیا روی بگردانید او به دنبال شما می اید». تکلیف ما که کاملا معلوم است. ما اسیر دنیا هستیم!


پی نوشت:

جناب "پ"! فرموده بودید درباره ی یک عبارت نظر بدهم. انشالله اینکار را خواهم کرد. دیر یا زود به لطف خدا اطاعت امر می کنم.


+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1392ساعت 1:55  توسط کاظم  |